#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_112


- باشه.پس من میرم چیزایی که کنار رودخونه جا گذاشتیمو بیارم.

سورن – نه نه بی خیالش شو! می ترسم بری اونجا به خاطر یه قلیون و زیرانداز بلا ملا سرت بیاد.

- چیزی نمیشه، یارو رفته.فکر نمی کنم حالا حالاها هم برگرده... تازه شاید هم مُرده باشه!

مسعود – بهراد تو اینجا بمون، من میرم وسایلو میارم.

- نـه نــه اصلا! خودم میرم.

مسعود – مگه نمیگی شاید یارو مُرده باشه؟

- خب شایدم نمرده باشه!

مسعود یکی از چاقو ها رو برداشت و از جاش بلند شد : ببین بهراد، تو که جن گیری.به قول خودت هدفشون هم سورن ِ...پس با من کاری ندارن.طرف حسابشون شما دو تایین.پیش هم بمونید بهتره.تازه تو چند تا دعا بلدی و اگه اتفاقی افتاد می تونی ازشون استفاده کنی ولی اگه من اینجا باشم و یه وقت جنی چیزی بیاد سراغ سورن فاتحه ش خونده ست.

سورن – درسته ولی به نظر من اگه نری بهتره!

مسعود – فورا میرم میارمشون...مشکلی نیست.

- باشه برو...اما سعی کن تمام راهو بدوی!

مسعود – باشه.پنج دقیقه دیگه اینجام.

با نگرانی جلوی پنجره ایستاده بودم.یه ربعی از رفتن مسعود می گذشت اما ازش خبری نبود.هوا کم کم داشت تاریک میشد و بیرون ِ کلبه رو به زور میشد دید.تصمیم گرفتم تا هوا کاملا تاریک نشده برم دنبالش بگردم.رفتم سر وقت کوله پشتی مسعود و چراغ قوه شو برداشتم.

- من میرم دنبال مسعود.

سورن از جاش بلند شد : منم میام.اصلا دوست ندارم اینجا تنها بمونم.

- پس چراغ قوه ت هم بیار.احتمالا لازم بشه...

سورن چراغ قوه شو برداشت و با هم از کلبه بیرون اومدیم.


romangram.com | @romangram_com