#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_111

مسعود – شانس اوردی یارو نکشتت وگرنه خودم میومدم اون دنیا خفه ت می کردم!

- واقعا خدا رو شکر!

مسعود – تا وقتی که از اینجا نرفتیم بهتره هر کدوم یکی از این چاقو پیش مون باشه تا در صورت لزوم ازشون استفاده کنیم.

- فکر خوبیه.فقط یه چیزی این وسط باید روشن بشه.اینکه چرا دارن بهمون آسیب می زنن؟! امکان نداره بی دلیل باشه.

سورن – تو جن گیری! دلیلشو باید بهتر از ما بدونی.

مسعود – نکنه به خاطر جن گیر بودنت باهات لج کردن؟

- نه، فکر نمی کنم...اگه اینجوری بود پس چرا سورن رو هدف گرفتن؟!

سورن – از کجا معلوم که هدف شون من باشم؟!

- امروز که تو رو کشیدن توی آب، دیشب هم من یه نفرو بالای سرت دیدم.

سورن – بالای سر من ؟! پس چرا بهم نگفتی؟!!

- خب من بیدارت کردم، وقتی دیدم حالت خوبه دیگه چیزی نگفتم! به هر حال حرف ِ من اینه که این آزار و اذیت ها نمی تونن بی دلیل باشن.حتما یه کاری کردی که الان می خوان تلافی کنن.

سورن – نه، من هیچ کاری نکردم.

مسعود – شاید خودت متوجه نشدی یا اینکه فراموش کردی...

- خوب فکر کن، اخیرا روی زمین آب داغ نریختی؟

سورن – معلومه که نه! فکر کردی خودم نمی دونم؟ من قبل از اینکه دوش آب گرمو باز کنم نماز جعفر طیارو می خونم! چه برسه به ریختن آب جوش روی زمین...!

- چاقویی، دسته بیلی، چیزی رو بی هوا جایی پرت نکردی؟ ممکنه به یکیشون خورده باشه!

سورن – نه نه...مطمئنم این کارا رو نکردم...

مسعود – فعلا این بحث ها رو بی خیال شین.من یکی که دوست ندارم یه شب دیگه هم اینجا بمونم! وسایلو جمع می کنیم و میریم...بعدا بگردین دنبال علت.

romangram.com | @romangram_com