#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_110
مسعود – تا کجا باید بدویم؟!
- تا کلبه.
سورن – جن ها هم که اصــلا نمی تونن از دیوار رد شن!!
دیدم سورن درست میگه ، رد شدن از دیوار برای جن ها کاری نداره.همونجا وایسادم تا دعایی بخونم، بلکم بتونم یارو رو متوقف کنم.
سورن – چی کار می کنی؟ چرا وایسادی؟
- شما برین، من درستش می کنم.کاری می کنم بره.
مسعود دستمو کشید و گفت : بیا بریم دیوونه،توی کلبه تا دلت بخواد چاقو هست.می تونیم کارشو بسازیم.
- نگران نباش، ناسلامتی من جن گیرم! شما برید.
سورن – باشه، خود دانی!
مسعود و سورن رفتن سمت کلبه.اون یارو همچنان داشت جلو میومد و بهم نزدیک میشد تقریبا سی متر باهام فاصله داشت.می خواستم یکی از موثرترین دعاهای جن گیری، حرز ابی دجّانه رو بخونم.با اینکه طولانی بود ولی می دونستم قسمتی ازش هم می تونه کارساز باشه.بسم الله الرحمن الرحیم گفتم و شروع کردم به خوندن.سخت در تلاش بودم که کلمه ای رو اشتباه نگم.
با خوندن ِ من اون شخص سرعتشو بیشتر کرد و هر لحظه بهم نزدیک تر میشد.وقتی دیدم داره تند تر جلو میاد هول شدم و کلمات رو خیلی سریع تر ادا می کردم.یارو هی داشت نزدیک میشد اما دعا اثر نمی کرد.مونده بودم فرار کنم یا ادامه بدم! دیگه کم کم داشتم ناامید می شدم اما به خوندن ادامه دادم.اون شخص چند قدمی بیشتر باهام فاصله نداشت.هر چی بهم نزدیک می شد واضح تر می تونستم صورتشو ببینم.چشم هاش سیاه ِ سیاه بودن اصلا به نظر نمی رسید که پلک داشته باشن! دو سه قدم عقب رفتم و خوردم به یه درخت.حس می کردم الان ِ که بهم برسه و دخلمو بیاره.
کمتر از دو متر باهام فاصله داشت.از ترس چسبیده بودم به درخت.اما در آخرین لحظات قبل از اینکه اون یارو بهم برسه کمی از زمین فاصله گرفت.جدا شدنش از زمین جوری بود که انگار ارادی این کارو انجام نداده! مثل این بود که یه نفر اونو از روی زمین بلند کرد. با صدای ِ بَم و وحشتناکی فریاد کشید و ظرف چند ثانیه به شکل دود خاکستری رنگی به هوا رفت!
وقتی محو شد تونستم نفس راحتی بکشم و همونجا نشستم.چند تا نفس عمیق کشیدم تا حالم جا بیاد.دست و پام می لرزید...هی با خودم می گفتم نزدیک بود ها ! خیلی دوست داشتم بدونم محو شدن ِ طرف کار من بوده یا کسی کمکم کرده!
از جام بلند شدم و به طرف کلبه حرکت کردم.خیالم کمی راحت شده بود ولی یه حسی بهم می گفت این آرامش چندان پایدار نیست...باید از اونجا می رفتیم.توی جنگل های شمال، جن های خاکستری رنگ زیادی زندگی می کنن که اگه فقط چند تاشون تحریک بشن به ما حمله کنن کار همه مون تمومه.
بلاخره رسیدم و وارد کلبه شدم.سورن کنار شومینه دراز کشیده بود و مسعود هم توی آشپزخونه بود.سورن تا منو دید نشست و با نگرانی پرسید : چی شد؟ چی کار کردی؟!
درو بستم و رفتم پیشش : هیچی، یه دعا خوندم طرف غیب شد.نفهمیدم مُرد یا فقط خودشو ناپدید کرد!!
مسعود با چند تا چاقوی بزرگ از آشپزخونه خارج شد و اومد کنار ما.
romangram.com | @romangram_com