#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_109

سورن – من خوبم.

مسعود – الان اینو میگی...

سورن از سر جاش نشست و گفت : باور کن خوبم....میگم نزدیک بود یه خاطره ی شیرین دیگه از شنا واست بسازم!

مسعود – فکر نمی کنم...چون این دفه خودمم به خاطره می پیوستم!

- آخه تو اون زیر گیر کرده بودی...

سورن – جدی؟!!

- آره...( چاقوشو بهش دادم)...این نجاتت داد.

سورن – حالا یادم اومد! یه چیزی منو کشید توی آب.

- این جور که معلومه جن بوده که به چاقو عکس العمل نشون داده.فقط باید ببینیم چرا سراغت اومدن.

سورن – فکر خوبیه، وگرنه اگه تنها باشم و اینجوری بهم حمله کنن فاتحه م خونده ست.

مسعود – خب دیگه، جمع کنید بریم.اینجا نمونیم بهتره.

سورن – یه لحظه صبر کن...حس می کنم هنوز دست و پاهام سست اند.

مسعود – باشه، چند دقیقه دیگه صبر می کنیم.فقط اینکه باید خودت بیای چون راه رفتن برات خوبه.

سورن دوباره روی زمین دراز کشید.من و مسعود هم کنارش بودیم.چند ثانیه سکوت برقرار شد.تصمیم گرفتم قبل از اینکه به کلبه برگردیم زیرانداز و بقیه ی وسایل رو جمع کنم.بلند شدم و رفتم سمت زیر انداز.خواستم خم شم و از روی زمین برش دارم که برای یه لحظه چشمم به اون سمت رودخونه افتاد.احساس کردم یه چیزی بین درختای اون سمت داره حرکت می کنه.چند ثانیه به اون نقطه خیره شدم.دقیقا توی سراشیبی ِ اون طرف رودخونه، پشت درختا چیزی در حرکت بود اما درختا اجازه نمی دادن واضح ببینمش.

خود به خود زیرانداز از دستم افتاد و دو سه قدم جلوتر رفتم.ترس تمام وجودمو گرفته بود اما باز هم امیدوارم بودم که حیوونی چیزی اونجا باشه.اون موجود همچنان داشت جلوتر میومد تا جایی که دیگه کاملا از پشت درختا خارج شد و خودشو به رودخونه رسوند.

از چیزی که می دیدم شدیدا شوکه شده بودم.یه نفر که معلوم نبود زن ِ یا مرد اون طرف رودخونه با لباس سیاه ِ بلند و موهای بلند مشکی ایستاده بود.پوست صورتش خاکستری بود و موهاش با وزش باد توی هوا حرکت می کرد.نمی تونستم اجزای صورتشو دقیق ببینم....از اون فاصله چشم هاش یه تیکه سیاه به نظر می رسیدن.لحظه ای بعد دوباره شروع به حرکت کرد...خیلی خیلی آروم حرکت می کرد و جوری راه می رفت که انگار زیر پاش چیزی شبیه به اسکیت قرار داشت و روی زمین سُر می خورد! اصلا به نظر نمی رسید که داره قدم برمی داره و کاملا بدون لرزش راه می رفت.وقتی دیدم داره به رودخونه نزدیک تر میشه فورا رفتم پیش بچه ها و با دستپاچگی در حالی که صدام از ترس می لرزید گفتم : پاشین، زودباشین باید بریم!

اصلا نمی تونستم از اون فرد چشم بردارم.مسعود و سورن وقتی حالت منو دیدن سریع به سمتی که بهش خیره شده بودم نگاهی انداختن و متوجه موضوع شدن.قبل از اینکه ما فرصت کنیم از جا مون بلند شیم اون شخص به رودخونه رسید.اما بدون اینکه توی راه رفتنش وقفه ای ایجاد بشه با همون حالت شروع به راه رفتن روی آب کرد! انگار هیچ چیز نمی تونست جلوی نزدیک شدنش به ما رو بگیره.

من و مسعود دست های سورن رو گرفتیم و کمک کردیم بلند شه.بعد سه تایی شروع کردیم به دویدن.تو اون لحظه هیچ نقشه ی برای خلاص شدن از شر از اون یارو نداشتم،فقط می خواستم زودتر به کلبه برسیم.

romangram.com | @romangram_com