#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_108
چند ثانیه بیشتر از نشستنم نگذشته بود.یه آن دیدیم سورن با نیروی عجیبی ، خیلی سریع به داخل آب کشیده شد.انقدر این صحنه تند و ناگهانی اتفاق افتاد که من و مسعود فورا از جامون بلند شدیم.چند لحظه بعد هیچ اثری از سورن نبود.
حسابی شوک شده بودم ...باید یه کاری می کردم.به قدری هول بودم که نفهمیدم چجوری به رودخونه رسیدم.خودمو به جایی که سورن ایستاده بود رسوندم اما توی آب نمی دیدمش.
مسعود که کنار من وایساده بود با نگرانی گفت : اینجوری فایده نداره.باید بریم زیر آب.
با تموم شدن این جمله هر دو رفتیم زیر آب. به محض ورود، در فاصله چند متری خودمون سورن رو دیدیم و به طرفش رفتیم.هر چقدر جلوتر می رفتیم عمق آب بیشتر میشد.وقتی به سورن رسیدیم تقریبا دو متر تا سطح آب فاصله داشتیم.
سورن به حالت درازکش کف رودخونه قرار گرفته بود اما چند سانتی از زمین فاصله داشت و سرش به عقب خم شده بود.کاملا بیهوش بود.من و مسعود هر کدوم یه طرفش قرار گرفتیم و سعی کردیم ببریمش بالا ولی هر چقدر تلاش می کردیم ذره ای حرکت نمی کرد.انگار یه جاذبه ی خیلی قوی اجازه نمی داد از اونجا ببریمش.چند بار سعی کردیم اما فایده ای نداشت.
کم کم احساس کردم دارم نفس کم میارم.همین لحظه یه فکری به ذهنم خطور کرد.فقط امیدوار بودم عملی بشه.سریع دستی به جیب های سورن کشیدم و چاقوشو پیدا کردم.قصد داشتم چاقو رو اطرافش حرکت بدم تا اون موجود، هر چی که هست سورنو رها کنه.همین که چاقو رو از جیب شلوار سورن بیرون اوردم اون جاذبه از بین رفت و سورن کمی از زمین فاصله گرفت.خیلی سریع اوردیمش روی آب.هر دو به زور نفس می کشیدم اما وضعیت سورن بدتر بود و باید هر چی زودتر یه کاری می کردیم.
بلاخره از آب بیرون اومدیم و خودمونو به خشکی رسوندیم.تو اون لحظه هیچی به ذهنم نمی رسید...اصلا نمی دونستم باید چی کار کنم!
مسعود – کمک کن رو به سراشیبی بخوابونیمش...سرش باید پایین تر باشه.
کاری که مسعود گفت رو انجام دادم و کنار کشیدم.می دونستم دیگه کاری از دستم برنمیاد و باید بسپارمش به مسعود...از قرار معلوم یه چیزایی می دونست.
مسعود سر سورن رو به یه طرف برگردوند و دستاشو حلقه وار زیر شکم سورن برد و از زمین بلند کرد.چند ثانیه بعد سورن چند تا سرفه کرد و کمی آب بالا اورد.
سورن که به هوش اومد نفس راحتی کشیدم و روی زمین ولو شدم، مسعود هم همینطور.نزدیکِ یک دقیقه هیچ کدوم حرفی نزدیم چون نفس مون بالا نمیومد! چند لحظه که گذشت بلند شدم و رفتم پیش سورن.
- حالت خوبه؟
سورن – آره...تقریبا.
- نزدیک بود ها...
سورن – احساس می کنم یه دور رفتم جهنم و برگشتم.
- منم همینطور.
مسعود هم از جاش بلند شد و گفت : زیر آب اونقدر اعصابم خرد شده بود که می خواستم عربده بکشم، بعد یادم افتاد که نمیشه...کلا تمرین خوبی برای کنترل خشم بود! در ضمن باید برگردیم شهر یه سر به بیمارستان بزنیم.
romangram.com | @romangram_com