#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_107

مسعود – خفه شو، خوبه دو ساعت واست خاطره تعریف کردم که از شنا متنفرم.

- اون یه اتفاق بود، سعی کن فراموشش کنی.

مسعود – اگه واسه من یا سورن همچین اتفاقی میفتاد تو فراموش می کردی؟

- من مجبورم به این سوال جواب بدم؟!

مسعود – همین که روش فکر کنی کافیه.

سورن پاچه های شلوارشو بالا زد و دو سه قدم توی آب جلو رفت.

سورن – مسعود درست میگه...فرضا اگه برای یکی از شما همچین اتفاقی میفتاد من حتی حموم هم نمی رفتم، چه برسه به شنا!

بعد رو به مسعود گفت : اما بعید می دونم تو تا این حد با اون پسر صمیمی بوده باشی!

مسعود – ولی به نظر من اصلا بعید نیست.بعدم اگه شما دو تا خیلی دوست دارید شنا کنید کسی جلوتونو نگرفته...فقط اگه در حال غرق شدن بودید به هیچ وجه رو کمک من حساب نکنید!

- شنا بدونِ تو اصلا صفایی نداره.

سورن چند قدم دیگه هم جلو رفت جوری که آب به بالای زانوهاش می رسید.به کف رودخونه نگاهی انداخت و گفت : از این ماهی کوچولو ها هم داره.

به شوخی گفتم : چه خوب! بگیر بیار کبابشون کنیم.

سورن با خنده گفت : از این ماهی ها متنفرم...مخصوصا نوع قرمزش! به هیچ دردی نمی خورن.

- زیاد هم بی خاصیت نیستن...راستی تو با چه هدفی رفتی تو آب؟!

سورن – همینجوری، می خواستم خنک شم یا به قول خودت تنی به آب بزنم.

- بیا قلیونو راه بنداز.

سورن – باشه، الان میام.

دوباره برگشتم و پیش مسعود نشستم.سورن همچنان توی آب ایستاده بود و به کف رودخونه نگاه می کرد.من و مسعود هم حواسمون بهش بود و منتظر بودیم تا بیاد قلیون رو ردیف کنه.

romangram.com | @romangram_com