#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_195


- ای بابا...مسعود هم عجب آدمیه ها.بابام که چیزی نگفته .

سورن – چیزی نگفت چیه؟! فرض کن! جلوی همه به مسعود گفت دست و پا چلفتی.( و خندید) اونم چه آدم تخسی... .

- بابام کلا عادتشه.به منم همیشه همینو می گفت.وقتی واسه مسعود تعریف می کردم درکم نمی کرد.

سورن – نگران نباش.الان دیگه کاملا درکت می کنه.

- چرا از بین اون فک و فامیلی که گفتی ، همه رفتن و تو موندی فقط ؟!

سورن – چیه ؟ بدهکار هم شدم؟

- همینجوری میگم... منظورم اینه که چرا مامان و بابام نموندن؟

سورن – مامانت که یکسره غش و ضعف می کرد.ترجیح دادیم اینجا نمونه.بابات هم فرستادیم مواظبش باشه دیگه.اینا رو ولش کن.امشب با صحنه های باحالی مواجه شدم! واقعا فامیلای باحالی داری... .

- نخند مسخره ! من داشتم می مردم، تو خوشحالی؟

سورن – حالا که نمردی! یاد اون صحنه ها افتادم خنده م گرفت... .اون موقع که حالت بد شد ،دکترا ریختن توی اتاق ما فک کردیم مردی.بعد مسعود خیلی ناراحت بود.حسابی عذاب وجدان قلمبه کرده بود.داشت گریه می کرد.اون یارو دختر عمه ت ، نسترن رفت و ب*غ*لش کرد.بعد مسعود با عصبانیت گفت :" برو اونور ، نمی خواد به من دلداری بدی! " من به جای نسترن احساس ضایه گی می کردم.

- خودت هم گریه کردی؟

سورن – من ؟! عمرا ... .مگه خوابشو ببینی.

- آره جون خودت.وقتی مسعود با اون به قول خودت تخسی ش گریه کرده، تکلیف تو که دیگه روشنه.

سورن – شتر در خواب بیند پنبه دانه.بی خیال... . داشتم می گفتم، نسترن و علیرضا هم همدیگه رو ب*غ*ل کردن!

- ای نامردا ! ببین چجوری از مرگ من سوء استفاده می کنن !! واقعا که ... متاسفم.

سورن – آره راست میگی.ولی با اینکه نسترن ناراحت بود اما فک کنم علیرضا خیلی حال کرد!

romangram.com | @romangram_com