#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_196
- یادم باشه از مسعود بپرسم تو هم گریه کردی یا نه ؟!
سورن – بپرس ! بچه می ترسونی ؟ من عین مرد اونجا وایساده بودم و به همه دلداری میدادم.چی فک کردی؟
- باشه... معلوم میشه.
اون شب تا صبح با سورن حرف زدیم و کلی غیبت فامیلای بدبخت منو کرد.ولی خدایی خیلی باحال تعریف می کرد و منو به خنده می نداخت.
چند روز بعد با اون مردی که هاموس بهم معرفی کرد ملاقات کردم.توی شهر خودمون زندگی می کرد.اسمش محراب بود.اون بهم یاد داد چجوری به راحتی با جن ها ارتباط برقرار کنم.از اون زمان به بعد خیلی چیزا رو در مورد دنیای جن ها فهمیدم.مجبور شدم خیلی از عادت هام مثه م*ش*ر*و*ب خوردن رو کنار بذارم چون برقراری ارتباط رو مشکل می کرد.خیلی زود تونستم از اون جن های یهودی انتقام بگیرم و از شهمورش، قاضی جنیان خواستم که مجازاتشون کنه.اونا هم دست و پاشونو بستن و زندانی شون کردن.
بعد از مدتی که مهارت هام بیشتر شدن تونستم به کسایی که جن زده میشن کمک کنم.ارتباطم با مجید بیشتر شد و با هم دوستای صمیمی شدیم.
بعد از تموم شدن دانشگاه و گرفتن مدرک لیسانس اونم با هزار بدبختی ، تونستیم با سورن یه دفتر وکالت بزنیم و هر دو از آویزونی دربیایم.
نسترن هم با علیرضا ازدواج کرد، که البته هیچ تعجبی نداره ! مسعود می گفت از لج من این کارو کرده ولی به نظرم انقدر احمق نبود که به خاطر لج بازی با من خودشو بدبخت کنه.در ضمن من ککم هم نمی گزه چه برسه به اینکه حرص بخورم!
اما خودم بر خلاف نسترن... ترجیح دادم تمام عمر تنها زندگی کنم.
پایان جلد اول
romangram.com | @romangram_com