#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_194


دیگه بهش مهلت حرف زدن ندادم و همه ی چیزایی که دیده بودم رو تعریف کردم.

سورن – اگه همش توهم بوده باشه چی؟!

- چرا فاز منفی میدی ؟! همچین حرفایی نمی تونه ساخته ی تخیلات من باشه که توی خواب خودشونو نشون بدن !

سورن – بهت پیشنهاد میدم زیاد روشون حساب نکنی.

- بی خیال...بعد معلوم میشه.راستی چرا به من گفتی بی شعور ؟!

سورن – چون عین گاو تنها رفتی تو اون خونه ی کوفتی ت! شانس اوردی من و مسعود رسیدیم وگرنه مُرده بودی.

- زیاد هم بد نیست.

سورن – چی ؟

- مرگ دیگه...

سورن – حالا مثلا می خوای بگی خیلی عارف مسلکی ؟! شانس اوردی سرت شکسته وگرنه با مشت می کوبیدم توی سرت .

- مسعود کجاست ؟

سورن – رفت خونه.با بابات دعواش شد.

- برای چی؟

سورن – اوردیمت اینجا حالت خیلی بد شد.جوری بود که دکتره غیر م*س*تقیم داشت به من و مسعود می گفت کارت تمومه.منم یاد حرف اون جنه که از تو کمد بیرون اومد افتاده بودم دیگه کاملا ناامید شده بودم.بعدم که همه رو خبر کردیم تا بیان اینجا...

- زحمت کشیدین! می ذاشتین بمیرم بعد همه رو خبر می کردین ...

سورن – خفه شو بذار ادامه شو بگم.بعد همه ی فک و فامیلت ریختن اینجا.بابا و مامانت هم اومدن.همه توی سالن بیمارستان بودیم و هیچکس حرف نمیزد که یهو بابات شروع کرد به غُر زدن و گله و شکایت از مسعود و می گفت که من پسرمو به تو سپرده بودم و این حرفا...خلاصه می خواست بندازه گردن مسعود. مسعود هم که می شناسی، یهو جوش میاره.اونم نامردی نکرد و پرید به بابات.جلوی همه باباتو خیط و خجل کرد.(سورن این قسمت رو با هیجان بیشتری تعریف می کرد.) بابات هم قاطی کرد و نزدیک بود دست به یقه بشن که جداشون کردیم.نمی دونی چه فیلمی شده بود.اصن یه لحظه تو رو یادمون رفت.

romangram.com | @romangram_com