#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_193
- مگه نمیگی آدما از جن ها برترن ؟! پس چرا شما منو انتخاب کردید ؟ چرا به من این حقو ندادید؟
هاموس – انتخاب با خودته...در واقع همیشه انتخاب با خودت بوده.اینکه ما بعضی از آدما رو انتخاب می کنیم صرفا برای اینه که خودشون از توانایی هاشون باخبر نیستن.ما فقط بهشون پیشنهاد میدیم.می تونن قبول نکنن.اگه اون جن های یهودی دخالت نمی کردن ، کار ما هیچوقت به اینجا کشیده نمیشد.
- خیلی برام جالبه که تو انقدر به مسعود شباهت داری !
هاموس – درسته ، مسعود همزاد من بین آدماست.خیلی وقتا اینجا همدیگه رو می بینیم اما بعد از اینکه از خواب بیدار میشه همه چیز رو فراموش می کنه.
- ینی منم اگه برگردم همه چیزو یادم میره؟
هاموس – نه ، در مورد تو اینجوری نیست.توانایی های تو بیشترن.حتی همزاد هم نداری... .
- اگه تو مواظب من بودی چرا گذاشتی اونا توی این مدت انقدر به من آسیب بزنن ؟ چرا جن های شیعه جلوی اونا رو نمی گیرن؟!
هاموس – من اجازه نداشتم از یه حدی فراتر برم و اونا رو بکشم.رهبر ما بهمون این اجازه رو نمیده مگر اینکه مجبور باشیم.اما من هیچوقت تنهات نذاشتم.حتی وقتی توی چاه افتادی من باهات بودم.هر وقت اتفاقی برات میفتاد یا خودم دست به کار میشدم و یا روی ذهن دیگران تاثیر میذاشتم تا مواظبت باشن.حتی گاهی اوقات همسایه ت رو مجبور می کردم توی کارت سَرَک بکشه.اما هیچوقت نشد که سورن و مسعود رو وادار کنم که مراقبت باشن.اونا همیشه به فکرت بودن.حالا هم اگه خیلی از یهودی ها کینه به دل گرفتی، می تونی درخواست ما رو قبول کنی و ازشون انتقام بگیری... .تو می تونی بسوزونی شون بدون اینکه بتونن بلایی سرت بیارن، اما یادت باشه این در صورتیه که به ما ملحق شی.
- باشه ! قبول می کنم.البته اگه دیر نشده باشه.
هاموس – دیر نشده.فقط بهم بگو ، قول میدی تمام توانایی ت رو در راه درست استفاده کنی و مثل امیرمحمد نباشی ؟
- قول میدم.
بعد از تموم شدن حرفامون احساس کردم سرم سنگین شده.حس خوبی نداشتم.هاموس گفت :" قبل از رفتن می خوام با یه نفر آشنا بشی." بعد رفت و کنار یه نفر ایستاد و گفت : این کسیه که بهت میگه چجوری از تواناییت استفاده کنی.چهره شو فراموش نکن." اون مرد هیچ حرکتی نمی کرد،مثل یه عکس بود.انگار از پشت یه شیشه ی مِه آلود به من نگاه می کرد.
یک ثانیه بعد همه جا تاریک شد.داشتم به سمت پایین حرکت می کردم و ... .
با بدبختی چشمامو باز کردم.توی بیمارستان بودم.شب بود.کسی هم توی اتاق نبود.از اینکه دیگه قضیه رو می دونستم، شدیدا هیجان زده بودم.دوست داشتم برای سورن و مسعود تعریف کنم اما از شانس من هیچکدوم شون دم دست نبودن! اون لحظه سادیسمم گل کرده بود و با اینکه به سختی می تونستم حرکت کنم ، سعی کردم از جام بلند شم که سرم کشیده شد و سوزنش از دستم بیرون و اومد و آه از نهادم بلند شد.
چند لحظه بعد پرستار رسید و ازش پرسیدم که من همراه دارم یا نه ؟! پرستار بیرون رفت و چند دقیقه بعد سورن اومد.
دقیقه چهره ش مشخص نمی کرد که عصبانیه یا نگران! ولی یه چیزی بین این دو حالت بود.اومد کنارم و اولین چیزی که گفت این بود : بهراد ! خیلی بی شعوری.
romangram.com | @romangram_com