#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_192


با شنیدن حرفش بغض گلومو گرفت.آرزو می کردم فرصت خدافظی با خانواده م رو داشتم اما... .

هاموس – زیاد اینجا نمی مونی، نگران نباش.یهودی ها خیلی سعی داشتن تو رو بکشن.

- فکر کنم موفق هم شدن...

هاموس – مطمئن نباش.

- چرا می خواستن منو بکشن؟

هاموس – خیلی وقت بود که می خواستم اینو برات توضیح بدم اما فرصتش پیش نمیومد،حتی توی بیمارستان اومدم پیشت اما نشد... .تو توسط ما ، ینی جن های شیعه انتخاب شده بودی.از خیلی وقت پیش... .جن های یهودی ، دزدکی به حرفای ما گوش دادن و تو رو شناختن.اون زمان تو هفده سالت بود ولی ما نتونستیم همون موقع سراغت بیاییم.یهودی ها هم قضیه رو فراموش کردن... .تا چند وقت پیش که تصمیم گرفتن نقشه هاشونو عملی کنن.

- چرا یهودی ها با شما مخالفن ؟

هاموس – این یه موضوع قدیمیه.بعضی از جن ها خودشونو از آدما برتر می دونن،چه برسه یه یهودی ها که کلا خودشونو قوم برگزیده می دونن! اونا دوست ندارن جن ها از آدما کمک بگیرن.

- من برای چه کاری انتخاب شده بودم؟

هاموس – برای اینکه واسطه ای باشی بین دنیای جنیان و خودتون.که به دیگران کمک کنی.تو توانایی ش رو داری.مثه مجید.

- جالبه ! آدم از من پاک تر پیدا نکردین ؟

هاموس – زمانی که تو رو انتخاب کردیم پاک بودی، هر چند الان هم زیاد با اون دوران فاصله ای نداری.وقتی از پدر و مادرت جدا شدی،برنامه ی ما هم عقب افتاد.

- مجید رو هم شما انتخاب کردید ؟

هاموس – نه ، اون خودش این راه رو انتخاب کرد.سطح روحی و معنوی ش رو بالا برد.ما امیرمحمد رو انتخاب کرده بودیم اما قبل از اینکه بخوایم کاری کنیم به گروه دیگه ای ملحق شد.فکر نمی کنم سرنوشت خوبی در انتظارش باشه.

- گفتی که مواظب من بودی، پس چرا گذاشتی اونا موفق بشن؟!

هاموس – اگه بخوام ساده برات توضیح بدم باید بگم قسمتت این بوده که چنین اتفاقی واست بیفته.اما فراموش نکن تنها کسی که می تونه تو رو بکشه یا زنده نگهت داره ،خداست.

romangram.com | @romangram_com