#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_191
زنگ در به صدا در اومد.توجهی بهش نکردم.کسی که پشت در بود دوباره زنگ زد و گفت "بهراد باز کن".سورن بود، مثل همیشه.از جام بلند شدم تا برم و درو باز کنم.هنوز به در پذیرایی نرسیده بودم که محکم بسته شد.سعی کردم بازش کنم اما قفل شده بود.بی درنگ رفتم توی هال و می خواستم از در اونجا بیرون برم اما اونم بسته شد.بعد صدای بسته شدن همه ی درها و پنجره هارو شنیدم.نمی دونستم چی کار کنم.طولی نکشید که برق قطع شد و با نیروی غیر قابل کنترلی به داخل اتاق خواب کشیده شدم.
اتاق تاریک ِ تاریک بود و هیچی نمی دیدم.فقط به محیط گوش میدادم.از ترس خشکم زده بود.خودمو به دیوار چسبونده بودم.همچنان صدای زنگ درو می شنیدم.قلبم تند تند می تپید.صدای باز شدن در کمد دیواری رو شنیدم.کسی داشت ازش خارج میشد.ناخودآگاه از جام بلند شدم.تنها کاری که از دستم برمیومد این بود که منتظر اتفاق بعدی باشم.لحظه ای بعد ضربه ی مهلکی به سمت راست سرم وارد شد.اونقدر محکم بود که فورا نقش زمین شدم و برای چند ثانیه نور شدیدی رو می دیدم.به هیچ وجه نمی تونستم حرکت کنم.صدای سورن و مسعود رو شنیدم.انگار تونسته بودن وارد خونه بشن.خودشونو به من رسوندن.مدام صدام می زدن اما نمی تونستم هیچ عکس العملی نشون بدم.سورن سرمو گذاشته بود روی پاش و از سرزنش خودش دست نمی کشید.
****
به مدت چند ثانیه احساس کردم به سمت بالا در حرکتم.بعد فهمیدم توی یه جاده ی تاریک و باریک هستم.جاده ی ترسناکی بود.هیئت هایی محو دور و برم بودن که منو می ترسوندن برای همین شروع کردم به دویدن.از سرعت خودم مبهوت بودم.جریان باد رو دور خودم حس می کردم.در عرض یک ثانیه ،همه جا روشن شد.انگار کسی چراغ ها رو روشن کرد و خودم رو در مکانی زیبا دیدم.چیزی شبیه ِ باغ بود.منظره ی بی نهایت زیبایی بود.به جز من،افراد دیگه ای هم اونجا بودن.با دقت به اطراف نگاه کردم.حس کنجکاویم تحریک شده بود و دلم می خواست تمام باغ رو ببینم.راه افتادم اما برخلاف چیزی که فکر می کردم در فاصله ی نزدیکی از باغ، دره ای بی نهایت ترسناک با زمینی لم یزرع و ناخوشایند بود.با دیدن دره ترس تمام وجودمو گرفت و ناگهان یه نفر منو عقب کشید.
با دیدنش حسابی تعجب کردم.شک نداشتم همون مردیه که اطراف خونه م می دیدم با این تفاوت که دیگه می تونستم صورتشو ببینم.عجیب بود که چهره ش شباهت زیادی به مسعود داشت.با دیدن من لبخندی زد و سلام کرد.
با سرعت از اون منطقه دور شدیم و به باغ برگشتیم.
دوباره دقیق بهش نگاه کردم و گفتم : تو...همونی که...؟
قبل از اینکه جمله م تموم بشه گفت : آره،من تمام مدت مواظبت بودم.اسمم "هاموس" هست.
- عجیبه ! پس چرا الان کوچیک تر از قبل به نظر می رسی ؟!
هاموس – اندازه ی واقعی م همینه که می بینی.می دونی ما جن ها یه قدرتی داریم که می تونیم خودمو در نظر دیگران کوچیک تر یا بزرگ تر از چیزی که هستیم نشون بدیم، ولی فقط اینجوری به نظر میاد.
- میشه بپرسم الان کجاییم ؟!
هاموس – روی یه بخشی از زمین ، به "آسمون سوم" معروفه. تو از من زودتر رسیدی آخه سرعت روح آدما از جن ها بیشتره که البته دیدم داری میری تو قسمت برزخی.اونجا ، جای مناسبی برای تو نیست.
هاموس – خب ، از بین کسایی که اینجان یه عده خوابن و یه عده هم مُردن.
- و من جز کدوم دسته ام؟!
- من و کسایی دیگه ، برای چی اینجاییم ؟!
لبخندی زد و گفت : در حال حاضر مُردی.
romangram.com | @romangram_com