#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_190


از اینکه اونجا بودم تعجب می کردم.نمی دونستم چرا توی اون مسجدم! مطمئن بودم افرادی که توی اون مسجد حضور دارن برای مراسم تدفین اومدم.همه لباس مشکی پوشیده بودن اما چهره ی هیچکدوم برام آشنا نبود.چهره ی بعضی هاشون منو می ترسوند.با اینکه می دونستم اون یه مراسم تدفینه ولی هیچکدوم از اون آدما گریه نمی کردن.انگار اصلا براشون مهم نبود.خیلی ترسیده بودم اما تنها چیزی که بهم دلگرمی می داد آوای قرآنی بود که همه ی فضای مسجد رو پُر کرده بود.لحظه ای بعد همه از جاشون بلند شدن.دیگه خونسردی قبل رو نداشتن.یه صدای آشنا به گوش می رسید.با شنیدن اون صدا در عین حال که خوشحال شده بودم، بغض گلومو گرفت.دنبال صدا گشتم تونستم صاحبشو پیدا کنم.مادرم بود که گوشه ای از مسجد نشسته بود و گریه می کرد.یک آن متوجه شدم روی تخت غسالخونه خوابیدم و آب سردی روم ریخته شد...

همین لحظه چشمامو باز کردم و از خواب بیدار شدم.طاق باز خوابیده بودم و هنوز سردی آب رو ، روی تنم حس می کردم.چند ثانیه طول کشید تا از شوک اون کاب*و*س بیرون بیام.نفسم به زور بالا میومد.سر جام نشستم و به خوابی که دیده بودم فکر کردم.ناخودآگاه گریه م گرفت.بعد از چند سال این اولین باری بود که دوست داشتم پیش پدر و مادرم باشم.

دیگه هوا تاریک شده بود و صدای اذان به گوش می رسید.بلند شدم و چراغو روشن کردم.موبایلمو برداشتم و شماره ی خونه رو گرفتم.چند تا بوق خورد و بلاخره یه نفر جواب داد.دلم می خواست راجع به اتفاقی که قراره بیفته باهاش حرف بزنم...صدام به زور بالا میومد.خودمم نمی دونستم می خوام چی بگم!...

مامان – بله ؟

- سلام ...بهرادم.

مامان – تویی بهراد ؟! قربونت برم.انقدر باهامون حرف نزده بودی،داشت صداتو یادم می رفت.

لحنش پر از گِله بود اما خوشحال بود از اینکه زنگ زده بودم.چطور می تونستم از مرگ حرف بزنم؟! بی انصافی بود...برای همین چیزی نگفتم.

- خدانکنه، بابا خوبه ؟

مامان – آره ، اونم خوبه.بعضی روزا خیلی دلش واست تنگ میشه.

- واقعا؟! فک نمی کردم... .

مامان – چرا بهمون سر نمی زنی؟

- حتما یه روز میام... .ببخشید یه کاری برام پیش اومده باید قطع کنم.

مامان – باشه پسرم،خدافظ.

- خدافظ.

بیشتر از این نمی تونستم حرف بزنم.با اینکه مکالمه ی کوتاهی داشتیم اما واقعا حس خوبی داشتم.ای کاش زودتر این کارو کرده بودم...افسوس...

چند دقیقه ای میشد که روی مبل نشسته بودم و فکر می کردم.تمام رویاهام مُرده بودن.انگار هیچ آرزویی نداشتم.دیگه هیچی مهم نبود... .

romangram.com | @romangram_com