#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_189


توی ماشین ساکت بودم.سورن هم خیلی بد رانندگی می کرد و همش به راننده های دیگه دری وری می گفت.کنترل اعصابشو از دست داده بود.

- یادته گفتی این جن گیر می تونه کمک کنه...اگه نکرد بزن زیر گوش من؟!

سورن – هنوز که چیزی معلوم نیست؟

- گفت از دست هیچکس کاری برنمیاد؟

سورن – اونم یکی مثه امیرمحمد! اصن مگه علم غیب داره ؟

حرف زدن با سورن فایده ای نداشت.به خیال خودش می خواست منو امیدوار کنه اما برای من همه چیز تموم شده بود.دیگه حرفی نزدم.شیشه رو کشیدم پایین سعی کردم به چیزی فکر نکنم تا برسیم خونه که سورن گفت: میریم خونه ی من.

- نه.

سورن – همین که گفتم.

- جالبه که چقد زود حرفای دیشب تو فراموش کردی! بعدم دیگه چه فرقی داره ؟! خونه ی من نشد ، خونه ی تو ...

سورن – انگار زیاد هم بدت نمیاد بمیری!

- آره ! نمی بینی دارم ذوق مرگ میشم ؟! بی خیال...چرا دارم با تو بحث می کنم؟! بزن کنار پیاده شم.

سورن توجهی نکرد و به راهش ادامه داد.منم دیگه اصرار نکردم که همونجا پیاده شم.از خونه ی من تا خونه ی سورن که راهی نبود.

وقتی رسیدیم به خونه ی سورن، از ماشین پیاده شدم و راهی خونه ی خودم شدم.به صدا زدن های سورن توجهی نمی کردم.دیگه موندن پیش دیگران چه فایده ای داشت ؟!!

دوباره برگشتم به کوچه ی سوت و کور خودمون.دلگیرتر از همیشه به نظر می رسید،تنها حُسنش این بود که از همسایه ی فضول خبری نیست!

برخلاف عادت همیشگی م بدون اینکه لباس هامو عوض کنم، رفتم توی پذیرایی و روی مبل ولو شدم.حس آدمایی رو داشتم که بیماری صعب العلاج دارن.تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که چند تا قرص بخورم و بخوابم.بی درنگ رفتم سمت آشپزخونه و قرص خوردم و سریع برگشتم به پذیرایی.سر ظهر بود.ناهار خوردن برام اهمیتی نداشت و خیلی زود خوابم برد.

****

romangram.com | @romangram_com