#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_188
سورن – مشکل این امیرمحمد چیه ؟
مجید – آدم فاسدیه،شاید باور نکنید اما چند نفرو هم به کشتن داده ! هیچکس هم نمی تونه ازش شکایت کنه چون با جن هاش دیگرانو به کشتن میده.اینکه چرا این کارو می کنه طولانیه...شما خدارو شکر کنید که نتونست شماها رو به کشتن بده.
- حالا میشه بگید دلیل این آزار و اذیت ها چیه ؟ اون کسی که که توی جنگل به من کمک کرد کی بود ؟! چند بار هم اطراف خونه م دیدمش... .
مجید نفس عمیقی کشید و سکوت کرد.چند ثانیه گذشت و گفت : تو چند سالته ؟
- بیست و چهار.
زیر لب تکرار کرد: بیست و چهار... نمی دونم چی بگم! من مثه امیرمحمد نیستم که بخوام راه های عجیب و غریب و توأم با گناه به دیگران پیشنهاد بدم و الکی دیگران رو امیدوار کنم... در عین حال خودم هم نمی تونم کاری کنم.چجوری بگم ؟! نه امیرمحمد...نه من...نه هیچکس دیگه ای نمی تونه کاری کنه.
دیگه واقعا بغض کرده بودم.آخه چطور ممکن بود از دست هیچکس کاری برنیاد ؟!
سورن – شما که گفتی می تونی کمک کنی ؟
مجید – آره ولی اون زمان که اینو گفتم یه چیزایی رو نمی دونستم.جن ام بهم گفت که از دست امثال من کاری برنمیاد.
سورن – ینی چی ؟ ینی...ینی اگه بریم پیش یه روحانی هم نمی تونه کمک کنه؟!
مجید – متاسفم ...نه.
سورن – پس باید چی کار کنیم ؟
مجید – فقط ناامید نباشید... .اگه من و امثال من هم نتونستیم کاری براتون کنیم یادتون نره که خدا هست.اون شمارو فراموش نکرده.
با ناراحتی گفتم : الان باید چی کار کنم ؟
مجید – این چند روز رو برو خونه ی خودت.به هیچی هم فکر نکن...
دیگه دلیلی برای موندن نداشتیم.از خونه ی مجید بیرون اومدیم.اصلا دل و دماغ حرف زدن نداشتم.خیلی جلوی خودمو گرفته بودم که گریه نمی کردم.آخه چطور می تونستم به چیزی فکر نکنم در حالی که می دونستم کارم تمومه؟! هیچوقت فکر نمی کردم سرنوشتم اینجوری رقم بخوره! هیچوقت توی زندگی م از مرگ نمی ترسیدم اما حالا که فهمیدم چیزی بهش نمونده ترس تمام وجودمو گرفته.از این می ترسم که به بدترین نوع ممکن کشته بشم! کاش می تونستم از این جن های ع*و*ض*ی انتقام بگیرم...کاش...
romangram.com | @romangram_com