#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_185
با این حرفش نزدیک بود سکته کنم ! دوست نداشتم باور کنم یه جن وارد بدنم شده.خدا بقیه ش رو به خیر بگذرونه... .
سورن – ببخشید ! گربه تون چرا اینجوری شده ؟ همش به یه نقطه خیره شده!
مجید –" این گربه، هم صحبت منه و هم بازی جن ها."بعد از جاش بلند شد و گفت : شما آبمیوه هاتونو بخورین تا من برگردم.
سورن – دیدی گفتم این کارش درسته ! اون یارو امیرمحمد اصن واسه خون دماغت پیشنهادی نداشت .
- خب اینم که هنوز پیشنهاد نداده !
سورن – آره ولی...حتما داره!
- تا ببینیم...
مجید با یه کاسه آب و پارچه توی دستش برگشت.کاسه رو روی زمین گذاشت و پارچه رو باز کرد.پارچه ش حدودا یک متری طول و عرض داشت.
مجید – میشه بیاین جلو و دو تایی اطراف پارچه رو بگیرین؟
من و سورن رفتیم و دو طرف پارچه رو دست مون داد و ازمون خواست تا روی کاسه نگه ش داریم.بعد دستشو بالای کاسه ی آب قرار داد و شروع کرد به دعا خوندن.پارچه خود به خود بالا و پایین می رفت و حرکت می کرد،هر لحظه دلم می خواست پارچه رو ول کنم.بعد چند لحظه یه پرنده به اندازه ی گنجشک زیر پارچه ظاهر شد و روی دستش نشست و به ما گفت که می تونیم پارچه رو کنار بذاریم.ما هم برگشتیم و سر جامون نشستیم.نمی دونم سورن چه حالی داشت ولی حال من که اصلا خوب نبود.نفسم به زور بالا میومد.محکم دست سورن رو چسبیده بودم و ول نمی کردم.
پرنده روی دست مجید نشسته بود.مجید گفت : این جن ِ منه.
ما دو تا تعجب کرده بودیم و در عین حال هم می ترسیدیم.
سورن – من تصور دیگه ای از جن داشتم !
مجید – خب آره...جن ها این شکلی نیستن! می تونست جور دیگه ای جلوی شما ظاهر بشه اما اینجوری بهتره .اگه با اون حالت جلوتون ظاهر میشد احتمالا میفتادین رو دستم ! (و خندید)
مجید از اون پرنده پرسید : چرا این پسر خون دماغ میشه ؟
پرنده با زبون بیگانه ای که ما ازش سر در نمی اوردیم حرف می زد.صداش شبیه به سوت بود.
romangram.com | @romangram_com