#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_184


مجید – حالا هر چی...بیاین تو.

خودش جلوتر از ما وارد خونه شد.برخلاف خونه ی امیرمحمد ، خونه ی مجید خیلی شیک بود.البته مشخص بود که بازسازی ش کرده چون از بیرون قدیمی به نظر می رسید.طراحی خونه و وسایلش مدرن بودن.من و سورن کنار هم روی یه مبل نشستیم.با اینکه خونه ی بزرگی نبود ولی قشنگ بود.یه گربه هم داشت که گوشه ی خونه نشسته بود و اصلا حرکت نمی کرد.فقط به رو به روش نگاه می کرد.

رو به سورن گفتم : اون گربه هه مصنوعیه ؟!

سورن – نه بابا ، مصنوعی چیه ؟ اون روز که اومدم اینجا حرکت می کرد.

- جدی ؟ من فک کردم خشکش کردن !

چند لحظه بعد مجید اومد در حالی که سه تا قوطی آبمیوه دستش بود.هنوز به من و سورن نرسیده بود که در کمال ناباوری دو تا از قوطی ها رو پرت کرد تو دست ما ! حسابی خنده م گرفته بود.عجب آدم بی خیالی بود...

مجید – من دیروز منتظرتون بودم.

سورن – ولی ظاهرا یادتون رفته بود!

مجید – نه نه ! اون یه اتفاق بود.من حافظه ی قوی ای دارم.حالا کدوم تون مشکل دارین ؟!

جالبه که ادعا داشت حافظه ی قوی ای داره ! سورن به من اشاره کرد.

سورن – ببخشید ! حرفایی که در مورد بهراد گفتم رو یادتونه یا اونم فراموش کردین ؟

مجید گفت :" بهراد کیه ؟" و چند ثانیه مکث کرد و دوباره گفت : آهان ! ایشون اسمش بهراده ! ببخشید من امروز نمی دونم چرا اینجوری شدم ؟! یه خرده از حرفاتو یادمه.ولی میشه یه کوچولو از اتفاقایی که واست افتاده رو تکرار کنی ؟!

- نمی دونم از کجا شروع کنم؟! یه مسئله هست که نمی دونم ربطی به جن و این چیزا داره یا نه ولی این چند وقت همش داره واسم تکرار میشه... اینکه همش خون دماغ میشم.

مجید – دکتر رفتی ؟

- آره ، دارو هم تجویز کرد ولی افاقه نکرد!

مجید – برای اینکه مطمئن بشم باید جن خودمو احضار کنم ولی چیزی که واضحه اینه که کار خودشونه! از هر جا هوا رد بشه ، جن ها هم می تونن رد بشن.احتمالا هر بار که خون دماغ میشی،قبلش با تنفس یا از راه منافذ پوستت ،وارد بدنت میشن.

romangram.com | @romangram_com