#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_183
سورن – بریم تا پشیمون نشدی! در ضمن استرس ربطی به رفتن و نرفتن نداره.
- راستی این یارو مَرده دیگه ؟!
سورن – پس فک کردی منم مثه مسعود دوجنسه بهت معرفی می کنم ؟! آره مرده...
- اسمش چیه ؟
سورن – تا اونجایی که من می دونم "مجید".
- گفتی طلبه بوده ؟
سورن – آره، دیگه بی خیال.سوار شو بریم.
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.خونه ی یارو برعکس چیزی که فکر می کردم تو منطقه ی شلوغ و پرتردد شهر بود.وارد یه کوچه ی بن بست شدیم که بیشتر ساختمون هاش ویلایی یا دو طبقه بودن.سورن جلوی یه خونه ی ویلایی پارک کرد.از بیرون که خونه ی قشنگی به نظر می رسید.شاخه های درختاش تا کوچه اومده بودن.پیاده شدیم و زنگ زدیم.
از پشت آیفون یه نفر پرسید : "کیه ؟" سورن جواب داد : "یوسفی ام،میشه درو باز کنید؟".یارو سکوت کرد و بعد گفت : "نمی شناسم".دوباره سورن جواب داد : "پریروز با هم حرف زدیم!"
طرف دوباره گفت : "نمی شناسم." و گوشی رو گذاشت.
سورن یه نفس عمیق کشید و گفت : عجب گاویه !
ده ثانیه بعد یارو دوباره از پشت آیفون گفت : " آهان ! یادم اومد ، بیاین تو..." و درو زد.
- این دیگه چه نابغه ایه ؟!
سورن – من که باهاش حرف زدم عادی به نظر میومد!
حیاط نسبتا کوچیکی بود .سه چهار تا درخت توش بود.ساختمونش هم یه طبقه بود و پنجره های زیادی داشت.بعد چند لحظه یه نفر اومد جلوی در ساختمون.یه مرد سی و پنج شش ساله با موها و چشمای مشکی.قدش از من و مسعود کوتاه تر بود.ما رو که دید ، خندید و گفت : اِ... تویی؟! نگفته بودی فامیلی ت یوسفیه !
سورن – گفتم ، شما فراموش کردی.
romangram.com | @romangram_com