#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_182


- با ماشین به چی زدی؟

سورن – باشه میگم.

چند ثانیه مکث کرد و گفت : من و مسعود از ماشین پیاده شدیم و دیدیم یه نفر افتاده جلوی ماشین.همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد.خیلی ترسیده بودم.با هم رفتیم جلوی ماشین زیر نور چراغ ماشین به یارو نگاه کردیم.برای یه لحظه فک کردیم آدمه ولی دقیق که نگاه کردیم دیدیم نه ...

- چه شکلی بود ؟

سورن – سر و صورتش خونی بود...عین آدما بود ولی منقار داشت.قیافه ش خیلی عجیب بود.لباس درست و حسابی هم نداشت و ...فقط یه پا داشت !

حرفای سورن منو می ترسوند.باورم نمیشد چنین چیزی دیده باشن،هر چند...با اتفاقای اون چند روز باورنکردنی هم نبود.

- به نظرت مُرده بود ؟!

سورن – نمی دونم،تو اون لحظه واسم مهم نبود.مسعود گفت که احتمالا این یه تله ست و سریع فلنگو بستیم.مطمئنم حق با مسعود بود.

- واسه چی باید یکی از خودشونو بندازن جلوی ماشین ما بکشن ؟!

سورن – شاید از اونا نبوده! یا باهاش خصومت داشتن.هر چی بود اتفاقی نبود.تازه تو که قیافه ی یارو رو ندیدی ... خیلی وحشتناک بود.من و مسعود کپ کرده بودیم.

- نکنه تله نبوده باشه و به خاطر زیر گرفتنش ازمون انتقام بگیرن؟!

سورن – نمی دونم...توی این شرایط هر چیزی ممکنه! تنها کاری که الان از دست مون برمیاد اینه که تا فردا صبر کنیم.

- البته اگه تا اون موقع اتفاقی نیفته... .

قرار بود حوالی ساعت یازده صبح بریم اونجا اما من از هفت صبح بیدار بودم و خوابم نمی برد.شدیدا استرس داشتم.ساعت ده و نیم سورن رو به زور از خواب بیدار کردم و آماده ی رفتن شدیم.

سورن – حالا چرا انقد عجله داری ؟

- می خوام این استرس کوفتی زودتر تموم بشه.شایدم نباید بریم اونجا و واسه همین استرس دارم ؟!!

romangram.com | @romangram_com