#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_181


- هم من می دونم ، هم تو.کار من تمومه...الکی داریم کشش میدیم.اگه پیش صد تا جن گیر دیگه هم بریم وضع همینه.منم دیگه از این آوارگی خسته شدم.دیگه دوست ندارم هر شب خونه ی تو و مسعود باشم.

سورن – درکت می کنم.منم وقتی خونه ی دیگرانم حس خوبی ندارم.ولی بیا و این یه شبه رو کوتاه بیا!

- مسئله فقط این نیست ! تو که خودت دیدی...حتی وقتی خونه ی شماها هم هستم اونا کارشونو می کنن.به نظرت این چه معنی ای میده ؟!

سورن – به نظرم هیچ معنی ای نمیده.تو تا فردا صبر کن.اگه اون جن گیری که من میگم کاری واست نکرد، هر چی خواستی به من بگو...هر کاری دوست داشتی بکن.اصن بزن زیر گوش من.الانم از حرف مسعود ناراحت نشو.می شناسیش که...زود از کوره در میره.تازه، اینجا خونه ی منه نه اون.

راضی شدم و برگشتیم داخل.مسعود ایستاده به دیوار تکیه داده بود.

مسعود – چی شد برگشتی؟

- اگه ناراحتی برم ؟

سورن – بسه دیگه ، جر و بحث نکنید!

- یادمه گفتی یه ماهه علاف منی، اگه ناراحتی می تونی بری...

مسعود رو به سورن گفت : می بینی؟ جای تشکرشه...

- ممنون ، ولی به خاطر خودت میگم.نمی خوام علاف من باشی.

مسعود کت شو از روی مبل برداشت و گفت : " از پیشنهادت شدیدا خوشحال شدم ." و رفت.

از رفتارش ناراحت نشدم چون حق داشت.این مشکل من بود.تا الان هم خیلی بهم لطف کردن که هوامو داشتن.اگه سورن هم کنار می کشید ناراحت نمی شدم.

روی زمین نشستم و زانوهامو ب*غ*ل کردم.سورن هم اومد پیشم.

- خب،حالا بگو.

سورن – چی بگم ؟

romangram.com | @romangram_com