#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_179
سورن – توی این دو ساعت که خونه ی من نیومده بود وگرنه اینجوری نمیشد.
مسعود و سورن همچنان مشغول جر و بحث های الکی بودن.هنوز کاملا از کوچه دور نشده بودیم که ماشین به یه چیزی خورد و سورن ماشین رو متوقف کرد.
- چی شد ؟
سورن – نمی دونم ! انگار به یه چیزی خوردیم ولی...
مسعود – من که چیزی نمی بینم، راه بیفت !
سورن – میرم پایین ببینم چی بود...
سورن از ماشین پیاده شد و مسعود هم دنبالش رفت.دو سه دقیقه بعد هر دو اومدن و سوار ماشین شدن.
- خب؟!
مسعود – چیزی نبود.
هر دو ساکت بودن.سورن دنده عقب گرفت و خیلی سریع ماشین رو از اونجا دور کرد.انقدر سریع رفت که نتونستم ببینم اونجا چی بود ! به قدری مشکوک بودن که درد رو فراموش کردم...
- نکنه به آدم زدی ؟!
سورن – نـــه!
مسعود هم که تا الان داشت با سورن دعوا می کرد ساکت شده بود و حرفی نمیزد.
- راست میگه مسعود ؟!
مسعود – آره.
تا زمانی که رسیدیم خونه ی سورن،هیچکدوم حرفی نزدن.جوری بود که دیگه از هر دو شون می ترسیدم.
romangram.com | @romangram_com