#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_178


مسعود – چه سوره ای رو خوندی؟!

- جن.

مسعود – اشتباه کردی...باید آیة الکرسی رو می خوندی.قرآن رو بده به من.

قرآن رو به مسعود دادم و سوره ی آیة الکرسی رو پیدا کرد و خودش شروع کرد به خوندن.تا اون لحظه هیچکدوم از سنگ ها به ما نمی خورد اما با خوندن مسعود چند تا سنگ ، محکم به کتف و کمر من خورد.سنگ ها پشت سر هم به من می خورد و ناخودآگاه روی زمین نشستم.

سورن – بس کن دیگه ! می خوای سنگسار شدنشو ببینی؟!

مسعود قرآن رو ب*و*سید و کنار گذاشت و گفت : فایده نداره.باید از اینجا بریم.

نتونستم وسیله ای با خودم بردارم چون سنگ ها مدام بهم می خوردن.سریع از خونه بیرون اومدیم.اسدی هم ترسید و رفت رد کارش.

سوار ماشین شدیم.سورن نشست پشت و فرمون و مسعود جلو نشسته بود.منم روی صندلی پشت ولو شده بودم.یکی از سنگ ها خورده بود به کلیه م و داشتم از درد به خودم می پیچیدم.

سورن با عصبانیت ادای مسعود رو در اورد : باید آیة الکرسی می خوندی ! واقعا دستت درد نکنه،معجزه کردی !

مسعود – به خاطر وجود مبارک شماست دیگه... تا اومدی نزدیک بود دخلشو بیاری.

سورن – البته یادت نره اون شاهکار روی گردنش نتیجه ی ییلاق رفتن جنابعالیه!خوب نقشه ای ریختی، بعدم برداشتی بردیش ناکجاآباد که نقشه تو پیاده کنی.

مسعود – دهنتو ببند!

سورن – می بینی تهمت زدن چقد آسونه ؟! حالا هم به جای این حرفا بشین یه فکری کن،(و با طعنه گفت: ) تو که بلدی!

مسعود – خفه شو ! برو خونه ی من.

سورن – حرفشم نزن! این دو سه شب پیش تو بود چه گلی به سرش زدی؟

مسعود – این دو ساعت که پیش تو بود چه گلی به سرش زدی؟

romangram.com | @romangram_com