#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_177
سیگارمو خاموش کردم و رفتم سمت اتاق تا قرآن رو بیارم.زود قرآن رو برداشتم و رفتم وسط هال نشستم و سوره ی جن رو اوردم.یه نفس عمیق کشیدم و با بسم ا... شروع کردم.
هنوز به دومین آیه نرسید بودم که از داخل اتاق صدای شکسته شدن شیشه رو شنیدم.سورن اومد توی هال و سمت راست من، کنار دیوار وایساد اما چیزی نمی گفت.با بی اعتنایی به خوندن ادامه دادم که دوباره صدای شکسته شدن شیشه رو شنیدم.این بار از توی پذیرایی صدا اومد.
سورن با تشویش گفت :" میشه بس کنی ؟ الان خونه تو با خاک یکسان می کنن !" به حرف سورن گوش نکردم و ادامه دادم که یهو یه سنگ از پنجره ی هال به داخل پرتاب شد و مثه گلوله از کنار گوشم رد شد.حسابی ترسیده بودم.قرآن رو بستم و محکم توی دستام گرفتمش.با اینکه دیگه قرآن نمی خوندم اما همچنان پرتاب سنگ ادامه داشت.هر چند ثانیه یه سنگ به داخل خونه پرتاب میشد.عجیب این بود که لحظه ای بعد سنگ ها ناپدید می شدن.همه ی شیشه ها شکسته شدن و از همه ی پنجره ها سنگ وارد خونه میشد.اما هیچکدوم از سنگ ها به من و سورن برخورد نمی کردن.همین موقع بود که صدای زنگ در رو شنیدیم.سریع رفتم و درو باز کردم.مسعود بود.
مسعود – چرا اومدی اینجا ابله !
- با سورن اومدم.
مسعود – غلط کردی!
قبل از اینکه بخوام جواب مسعود رو بدم یه نفر به هر دو مون سلام داد.
اسدی – آقا بهراد خونه تون چه خبره ؟!
مسعود منو کنار زد و رفت توی خونه.منم به اسدی گفتم :" ببخشید الان وقت حرف زدن ندارم." و بدون اینکه درو ببندم برگشتم تو خونه.
مسعود با عصبانیت به سورن گفت : باز چه طرحی ریختی که اینجوری شد؟
سورن – به من چه ؟! مغز متفکر شروع کرد به قرآن خوندن که یهو سنگ انداختن ها شروع شد!
مسعود خواست از من چیزی بپرسه که یه نفر گفت : سنگ ها از طرف باغ همسایه پشتیه.
اسدی بود.اومده بود تو خونه...ای کاش درو بسته بودم!
- کار همسایه ها نیست...کار اجنه ست.
اسدی – اجنه ؟! اینا همش خرافاته.چرا نمی خواید دشمناتونو بشناسید ؟
همین که جمله ی اسدی تموم شد یه سنگ افتاد جلوی پاش.بعد اون سنگ از روی زمین به طور عمودی بالا اومد و دوباره افتاد روی زمین.با دیدن اون صحنه حسابی جا خورد.
romangram.com | @romangram_com