#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_176
سورن – این چند شبو بی خیال شو.
- نمیشه.انقد آویزون این و اون بودم خسته شدم،اصن خجالت می کشم.
سورن – باشه پس منم پیشت می مونم ،البته اگه آویزونت نباشم!
- خودتو لوس نکن حالا...باشه.
سورن – اینجا نوشته " در بعضی از مناطق شمال ایران جنیان ، بیشتر به شکل آدم کوچولوهایی به اندازه دو وجب دیده شده اند." پس اینا چی اند تو رو اذیت می کنن؟! چرا انقد گنده ن؟! نکنه جن نیستن؟!
- میشه اون کتابو بذاری کنار ؟ داره اعصاب منو خرد می کنه. در ضمن مطمئن باش اگه می دونستم الان وضعم این نبود.
سورن کتابشو کنار گذاشت و گفت : من دیروز رفتم پیش این جن گیره و مشکلتو واسش گفتم.فقط مونده خودت بری پیشش تا نسخه تو بپیچه.
- گفتم که باشه.می ترسی از دستت فرار کنم که هی تکرار می کنی؟!
تصمیم گرفتم سورن رو تنها بذارم و برم تو آشپزخونه ،یه فکری واسه شام بکنم.نمی دونم اون کتاب قدیمی رو از کجا اورده که از وقتی وارد خونه شدیم داره واسه من مطلب در مورد جن می خونه! قشنگ داشت می رفت روی اعصابم.
خیلی سریع یه سوسیس تخم مرغ درست کردم و با همدیگه خوردیم.بعد از شام ، بدون اینکه سفره رو از توی پذیرایی جمع کنم کنارش دراز کشیدم و یه سیگار روشن کردم.
- سورن ! به نظرت اگه قرآن بخونم...مثلا سوره ی جن ، وضعیت بهتر میشه ؟!
سورن – پیشنهاد می کنم این کارو نکنی.
- برای چی؟
سورن – چون دفه ی آخری که می خواستی بری قرآن بیاری بخونی ، یه جن کشیدت توی کمد دیواری و سرت چند تا بخیه خورد.حتما دلیلی داشته...
- شاید از قرآن می ترسن و اگه بخونم مشکل رفع بشه؟!
سورن – نمی دونم،هر جور خودت فک می کنی...ولی یادت باشه من گفتم این کارو نکن.
romangram.com | @romangram_com