#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_175
سورن – جای انگشت های طرف هم مونده ! ببینم، الان اینجوری شد؟
- نه...دیشب.
سورن – مسعود زده ؟
- اَی بابا ! نه... چرا تو و مسعود انقد به هم شک دارین ؟!
سورن – این کارا از اون بعید نیست.بشین واسم تعریف کن.
دو تایی نشستیم توی ماشین و سورن حرکت نکرد تا کل ماجرا رو براش تعریف کردم.بعد تموم شدن حرفام ماشینو روشن کرد و راه افتاد.
سورن – حالا هی بشینه بگه تقصیر سورنه ! واقعا که...با این گشت و گذارش نزدیک بود سرتو به باد بده! در ضمن این دخترعمه ت هم خیلی چرت و لوسه.من بودم می زدم کُتلتش می کردم.
- مسعود که کف دست بو نکرده بود.تازه این موضوع به جا و مکان ربطی نداره...بلاخره که یه جایی اتفاق میفته.
سورن – آره...ولی اگه به حرف من گوش ندی به نفع اونا هم تموم میشه.
- نابغه بگو ببینم من باید چی کار کنم؟
سورن – فردا بیا بریم پیش اون جن گیری که پیدا کردم.قول ِ صد در صد میدم کارتو ردیف کنه.
- باشه...
سورن – فقط به مسعود چیزی نگو.می شناسیش که...همش پارازیت می ندازه.
- قبول.پس برو سمت خونه ی من.
سورن – واسه چی؟
- طبیعیه ،چون می خوام برم خونه ی خودم.
romangram.com | @romangram_com