#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_174
منم که دل و دماغ بستنی خوردن نداشتم ، از کافی شاپ اومدم بیرون.برای اینکه برم ایستگاه اتوب*و*س باید از جلوی دانشگاه رد می شدم.دوباره برگشتم سمت دانشگاه.جلوی دانشگاه شلوغ بود.سریع راه می رفتم که زودتر از شلوغی رد شم.برای یه لحظه یه نفر محکم دستمو از پشت گرفت و کشید.سیاوش بود.عصبانی به نظر می رسید.
سیاوش – انگار خیلی عجله داری! می خوای برسونمت؟
- نه ممنون با اتوب*و*س میرم.
خواستم راه بیفتم که دوباره دستمو کشید و این بار دیگه ولش نکرد.
سیاوش – بهت نمیاد تعارفی باشه بچه پُر رو.
- ولی به تو میاد پاچه ی مردم رو بگیری!
با شنیدن این جمله حسابی از کوره در رفت و یقه ی منو چسبید و کوبوندم رو کاپوت یه ماشین.نگهبان دانشگاه و دانشجوهای دیگه هم عین گوسفند زول زده بودن به ما و هیچ کاری نمی کردن!
دوباره با عصبانیت گفت : آره اتفاقا الان سگ ِ سگم، گاز هم می گیرم!
یهو یه نفر از پشت چنگ زد به موهای سیاوش و یه چاقو گذاشت روی گردنش.سورن ،سیاوش رو کشید سمت خودش و اونم یقه ی منو ول کرد.اینجا بود که چند تا از بچه های دانشگاه که دیدن دعوا داره بالا می گیره جلو اومدن قبل از اینکه سورن گلوی سیاوش رو ببُره از همدیگه جداشون کردن.هر چند سورن واقعا نمی خواست این کارو بکنه... و در آخر نگهبان دانشگاه همچنان عین گوسفند نظاره گر بود چون مسائل بیرون دانشگاه به اونا ربطی نداره !!
سورن در کمال خونسردی چاقوش رو گذاشت توی جیبش اما سیاوش خیلی عصبانی بود.چند نفر گرفته بودنش و اونم هی عربده می کشید که فلان می کنم و پدرتونو درمیارم و از این حرفا.سورن هم با لبخندی طعنه آمیز جواب می داد : تو درست میگی...
سورن دست منو گرفت و از اونجا دور شدیم.رسیدیم به ماشین سورن و کنارش وایسادیم.
سورن – احمق !
- تقصیر من نبود...اون شروع کرد.
سورن – منظور منم اون بود نه تو!
- حرکتت باحال بود...ایول.
سورن گفت :" گفتم که، اگه من نبودم تا حالا نفله شده بودی." و بهم نگاه کرد و چند ثانیه مکث کرد و گفت : "می دونستی گردنت کبود شده ؟" و دوباره با دقت بیشتری نگاه کرد.
romangram.com | @romangram_com