#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_173


میترا – پس بذارین من سفارش بدم، مهمون من.

عجب گیری بود ! دیدم فایده نداره قبول کردم ،اونم برای هر دو مون بستنی سفارش داد.

میترا – نمی دونم چجوری بگم ؟...هر چی می خواستم بگم از ذهنم پرید !

- می خواید من رومو کنم اون ور؟!

خندید و گفت : نه ، لازم نیست.میگم...

یه کم مکث کرد و گفت : من خیلی وقته که شما رو می بینم.چهار سالی میشه...برخلاف خیلی از دوستام که نظرشون نسبت به شما منفیه، برای من جالبین.همیشه دلم می خواست از کارتون سر دربیارم.یه جوری لباس می پوشین که انگار هیچی براتون مهم نیست،کلا شخصیت مرموزی دارین...امروز خواستم همدیگه رو تنهایی ببینیم که بهتون بگم...من شما رو دوست دارم.

- ممنون، لطف دارین.

میترا بعد از کلی سرخ و سفید شدن گفت : منظورم اینه که دوست دارم باهمدیگه باشیم...با هم زندگی کنیم.

- آهان...خب چی بگم! شاید اگه شما منو بیشتر می شناختین و شرایط زندگی منو می دونستین این حرفو نمی زدین !

میترا – من باهاش کنار میام.

- آخه شرایط مطلوبی نیست ! منم آدم مناسبی نیستم.نمی دونم اطلاع دارین یا نه اما وضع مالی من افتضاحه.شغل ثابت ندارم برای همین خرج خودم هم به زور درمیارم.

میترا – اینا برای من مهم نیست.

- شاید الان نباشه ولی به هر حال براتون مهم میشه.مگه شما چند سال می تونین منو دوست داشته باشین؟ فوقش دو سال...دیگه نهایتا سه سال.بعد از سه سال به خودتون میاین و می بینید یه شوهر آس و پاس و بی احساس دارین که اصلا هم بهش علاقه ای ندارین.البته با این فرض که من تا اون موقع زنده باشم.

میترا – اگه شرایط تغییر کرد چی؟

- متاسفم که اینو میگم ولی با شناختی که از خودم دارم فکر نمی کنم چندان تغییری بکنه...

مشخص بود که خیلی ازم ناراحت شده اما لازم بود که اون حرفارو بزنم.هنوز سفارش ها رو نیورده بودن که از جاش بلند شد و گفت : "ممنون که اومدین.خدافظ..." بدون اینکه منتظر جواب من بمونه میز رو حساب کرد و رفت.

romangram.com | @romangram_com