#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_172
مسعود – تو که گفتی کارت ده دقیقه هم طول نمی کشه ! الان نیم ساعته علاف تو ام.
- گفتم حالا که اینجایی همه کارامو بکنم.میگم اگه کار داری با ماشین خودم برم؟
مسعود – نه...جهنم و ضرر! می رسونمت.
مسعود منو تا دانشگاه رسوند و رفت.ساعت سه و نیم کلاس داشتم.ده دقیقه از شروع کلاس گذشته بود ولی من هنوز کلاس رو پیدا نکرده بودم ! بعد از کلی سرگردونی بلاخره تونستم پیداش کنم.خوشبختانه با استاد نوربها کلاس داشتیم و اونم اصلا سخت گیر نبود.در زدم و وارد شدم.کلاس خیلی شلوغ بود.فقط سه تا صندلی خالی بودن که دو تاشون سمت دخترای کلاس بود و اصلا نمیشد طرفش رفت.آخر کلاس ، صندلی کنار سورن خالی بود که کیفش رو، روش گذاشته بود.تصمیم گرفتم کنار سورن بشینم.رفتم پیش سورن و سلام کردم که البته جوابمو نداد.کیفشو برداشتم و انداختم روی پاش و نشستم.اونم گفت :" راحت باش!"
ساعت یه ربع به پنج بود که استاد کلاس رو تعطیل کرد.منتظر شدم تا کلاس خلوت بشه ،بعدا برم بیرون. سورن زود از کلاس بیرون رفت.مشخص بود خیلی از دستم شکاره ولی واقعا تقصیر من نبود.مسعود یهو جو گیر شد.من هنوز هم باور نکردم که همه چی زیر سر سورن باشه هر چند دلایل مسعود قابل قبول بودن.
کیف و کتابم رو برداشتم و از کلاس اومدم بیرون.موقع راه رفتن داشتم کتابمو توی کیفم می ذاشتم برای همین سرم پایین بود که یه دفه محکم به یه نفر خوردم.اون پسره ،سیاوش بود.
گفتم: شرمنده ، حواسم نبود.سیاوش گفت:" حواستو جمع کن که یه وقت کار دست خودت ندی." و رفت.
چقد قضیه رو جدی گرفته بود! بی خیال...مهم نیست.
ساعت نزدیک پنج بود.از دانشگاه اومدم بیرون و م*س*تقیم رفتم سمت کافی شاپ کنار دانشگاه.دقیق به سالن کافی شاپ نگاه کردم.هنوز میترا نیومده بود.رفتم و پشت یه میز نشستم و منتظر موندم.طولی نکشید که میترا هم اومد.
بلند شدم و با همدیگه سلام و احوالپرسی کردیم.
میترا – خیلی وقته اومدین؟
- نه ،پنج دقیقه ای میشه...
میترا – دیگه شرمنده ، داشتم با دوستم خدافظی می کردم.یه کم طول کشید.
- خواهش می کنم...دیروز فرمودین با من کار دارین.
میترا – بله، میگم خدمتتون.شما چیزی سفارش ندادین ؟
- من چیزی نمی خورم، کارتون رو بفرمایین.
romangram.com | @romangram_com