#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_171


- به نظرت نسترن قبول می کنه ؟

مسعود – اگه قبول نکنه که واقعا خره ! هنوزم به خاطر اینکه به تو جواب منفی داده ناراحته.

- جدی؟

مسعود – آره.ولی تو هم عجب احمقی بودی ها ! رو چه حساب رفتی خواستگاری نسترن ؟! شانس اوردی اون موقع من قائمشهر نبودم وگرنه می زدم لهت می کردم.وقتی هم که شنیدم بهت جواب منفی داده شدیدا خوشحال شدم.

- پیازداغ شو زیاد نکن! یه جوری میگی انگار من با گل و شیرینی رفتم خواستگاریش! نه داداش!...فقط به خودش گفتم...اون رفت و پیش همه جار زد.

مسعود – حالا هر چی...در هر صورت که خواستگاری کردی.حتما اون علیرضای پَپه هم مثه تو گول قیافه ی نسترن رو خورده،هر چند...قیافه ای هم نداره! نمی دونم چرا مردم فک می کنن هر کی چشماش آبیه، خوشگله ؟!!

- ای بابا...عجب غلطی کردم ! میشه بی خیال شی؟!

مسعود – خودت بحث انداختی!

- من غلط کردم.تندتر برو که به کلاس امروز برسم.

خیلی زود به خونه رسیدیم.کوچه خلوت بود.هیچ چیز مشکوکی وجود نداشت.از ماشین پیاده شدم و با مسعود خدافظی کردم.ولی مسعود ماشین رو خاموش کرد و پیاده شد.

مسعود – منم باهات میام.

- زیاد نمی مونم.کارم کمتر از ده دقیقه طول می کشه.

مسعود – هر چی...منم میام.

دیگه با مسعود چونه نزدم.فک کردم حالا که می خواد بیاد داخل ، از فرصت استفاده کنم و یه دوش بگیرم.تو فکر قرار امروزم با میترا بودم.اصلا دوست نداشتم برم.کاش میشد پیچوند ولی فایده نداشت.به قول سورن ،مرگ یه بار شیون هم یه بار!

بعد از حموم خیلی سریع وسایلمو جمع کردم و حاضر شدم.واسه انتخاب لباس مخم هنگ کرده بود.یه پیراهن مشکی پوشیدم و طبق عادت همیشگی م آستینش رو تا آرنج بالا زدم.همون شلوار لی خاکستریم رو هم پوشیدم.

- خب دیگه...بریم.

romangram.com | @romangram_com