#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_170


نسترن در حالی که بغض کرده بود با عصبانیت گفت : مشکل من اینه که تو خیلی چیزا رو فراموش کردی... .

- اتفاقا من حافظه ی خوبی دارم و اگه منظورت قضیه خواستگاریِ من از توئه،باید بگم همه رو یادمه.سر اون جریان هنوز هم بهت مدیونم.چون اگه جواب مثبت داده بودی الان جفت مون بدبخت شده بودیم.

نسترن – واقعا اینجوری فک می کنی؟

- خب آره.

نسترن – برات متاسفم...

اینو گفت و رفت.نمی دونستم از شنیدن حقیقت انقدر ناراحت میشه.شایدم منظورش از "خیلی چیزا" موضوع خواستگاری نبود! به هر حال...منظورشو واضح نگفت.

****

من و مسعود تا بعد از ظهر اونجا موندیم و حوالی ساعت دوئه بعد از ظهر راه افتادیم.

- برو طرف خونه ی من، کار دارم.

مسعود – چی کار داری؟

- به تو چه ؟!...شوخی کردم.می خوام کتابای امروزمو بردارم.لباسام هم عوض کنم.پول هم که اصلا ندارم...

مسعود - رفتی دانشگاه حواست به سورن باشه.دوباره کار دستت نده...

- خیالت راحت.حواسم هست.اصن شاید امروز نیاد.

مسعود – در هر حال...از ما گفتن بود.

- راستی علیرضا چند وقت پیش بهم گفت که نسترن رو می خواد.

مسعود – عجب خریه !

romangram.com | @romangram_com