#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_169
متوجه شدم نسترن اومد و روی تخت نشست.
نسترن – سلام.
- سلام.
نسترن – صبونه نمی خوری ؟!
- نه ، مشخص نیست ؟!
نسترن – چرا...ینی منظورم این بود که بیا بخور.
- عادت ندارم صبونه بخورم.ناهار رو ترجیح میدم.
چند لحظه سکوت برقرار شد و بعد نسترن گفت : می دونی...من...می خواستم.
خیلی تابلو بود چی می خواد بگه.با خونسردی گفتم : می خوای معذرت خواهی کنی؟!
نسترن – دقیقا...آره...ببخشید!
- بخشیدم.
دیدم دوباره داره با خشم بهم نگاه می کنه،برای همین گفتم : مگه همینو نمی خواستی؟
نسترن – آره ولی اینجوری جواب عذرخواهی رو نمیدن!
- توقع نداری که واست شکسته نفسی کنم ؟!
نسترن – نه اصلا !! توقعی هم نمیره...
- یه سوال ازت دارم، دقیقا مشکل تو با من چیه ؟ بگو شاید بتونیم حلش کنیم.
romangram.com | @romangram_com