#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_168


مسعود – خوشحال نشد ولی اگه نمی گفتم بدتر می کرد.الانم اومدم ببینم بیداری یا نه؟

- که چی بشه ؟

مسعود – مامانت می خواست بیاد ببینت، منم اومدم ببینم خوابی یا نه.

- الان من چی کار کنم؟

مسعود – بهترین راه اینه که خودتو بزنی به خواب.اون میاد دو دقیقه می بینت و میره.

- مطمئنی یا مثه اون دفه خیالم راحت باشه ؟!

مسعود – گفتم که ببخشید! می تونی هم بگی بیداری ولی اونجوری باید حسابی جواب پس بدی.من بهشون گفتم بهت قرص خواب دادم.تو هم خودتو بزن به خواب، بعد چند دقیقه من میام و مامانتو راضی می کنم بی خیال شه.

- ای کاش واقعا قرص خورده بودم! مسعود اگه زنده بمونم مطمئن باش می کشمت!

مسعود – یادت نره...خودتو بزن به خواب.

مسعود از اتاق بیرون رفت. منم چشمامو بستم و به ظاهر خوابیدم.البته مسعود این دفه رو راست می گفت.خودمو به خواب بزنم بهتره چون توی این صحنه های عاطفی زیاد خوب عمل نمی کنم.

مامان خیلی آروم اومد و کنارم نشست.دستی به پیشونیم کشید و گفت : چقدر لاغر شدی.

"چقدر لاغر شدی"...عاشق این جمله م.البته در صورتی که برای خودم به کار بره.

مدتی می گذشت که مامانم کنارم نشسته بود و این طور که پیدا بود گریه می کرد.هر از گاهی هم دستی به سر و صورت من می کشید و جالبه که اصلا احتمال نمی داد که ممکنه من بیدار بشم!

بعد صدای بابامو شنیدم که گفت : آروم تر! اینجوری بیدارش می کنی...

ای بابا...نمی دونستم بابا هم تو اتاقه ! باز با مامان میشد کنار اومد اما باباهه رو کجای دلم بذارم؟!! اما مثه اینکه این بار به دادم رسید و داشت مامان رو راضی می کرد که از اتاق برن بیرون و البته موفق هم شد.

طولی نکشید که من هم خوابم برد...

romangram.com | @romangram_com