#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_167
خاک برش کنم با اون حرف زدنش! بدتر داشت مشکوک شون می کرد.منو بگو رو دیوار کی یادگاری نوشتم !
مامان – بگو تو رو خدا ! دارم دیوونه میشم!
مسعود – جدی؟ من فک می کردم براتون مهم نیست...
مامان – چرا برام مهم نباشه؟!! پسرمه !
عمو محمد – مسعود اگه نگی میرم از خودش می پرسم.
مسعود – خودش عمرا اگه جوابتو بده...اما باشه،میگم.فقط قول بدید شلوغش نکنید و داد و بیداد و شیون و زاری و هر نوع سر و صدای دیگه راه نندازید.یه چند وقتی میشه که از این اتفاقا برای بهراد میفته.اوایل هیچکدوم دلیلش رو نمی دونستیم تا اینکه این اواخر موضوع برامون روشن شد.
بابا – خب مشکل چیه ؟!!!
مسعود – یادتون باشه قول دادید سر و صدا راه نندازید ها !
عمو محمد – بگو دیگه !
مسعود : "باشه میگم !" و خیلی آهسته گفت : بهراد جن زده شده.
یهو صدای ناله و زاری مامانم بلند شد.همه سعی می کردن آرومش کنن که مثلا من بیدار نشم ! اصلا انتظار نداشتم مسعود انقدر زود همه چیو لو بده.از دستش عصبانی بودم ولی یه جورایی هم بهش حق می دادم.آخه برای این اتفاقا چه دلیلی می تونست بتراشه ؟!! ولی در کل خیلی زود نم پس داد.
بعد چند دقیقه که پلک هام سنگین شده بودن و داشت خوابم می برد مسعود اومد توی اتاق و درو بست.اومد کنارم نشست و منم با مشت زدم به سینه ش.
مسعود – ببخشید مجبور شدم !
- یادمه گفتی "خیالت راحت باشه"...واقعا که !
مسعود – تو هم اگه جای من بودی حتما لو میدادی.نمی دونی که چجوری نگاه می کردن! از همه بدتر مامانت،نزدیک بود پس بیفته.
- نه که با شنیدن حرفای جنابعالی خیلی خوشحال شد !
romangram.com | @romangram_com