#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_166
- نسترن ع*و*ض*ی پاکت سیگارمو پرت کرد اونجا،رفتم بیارمش که اینجوری شد.
مسعود – وایسا من یه حالی از این نسترن بگیرم...حالا ببین.اونجا چه اتفاقی افتاد؟!
- یه جن عصبانی می خواست گردنمو بشکنه !
مسعود – مطمئنی جن بود؟
- آره...فک کنم.
چند دقیقه گذشت و احساس کردم بدون کمک هم می تونم راه برم.با مسعود رفتم توی حیاط تا صورتمو بشورم و دوباره به اتاق برگشتیم.بین راه همه از مسعود می پرسیدن چه اتفاقی افتاده اما مسعود با ایما و اشاره بهشون فهموند که بعدا توضیح میده.
توی اتاق دراز کشیدم و مسعود هم یه پتو روم انداخت.قبل از اینکه از اتاق بره بیرون گفتم: مسعود تو رو خدا تا می تونی نذار قضیه رو بفهمن، باشه؟!
مسعود – باشه ، ولی قول نمیدم.
- سعی ات رو بکن...
مسعود گفت :" خیالت راحت باشه" و از اتاق بیرون رفت.
****
شب از نیمه گذشته بود.دو ساعتی از اون اتفاق می گذشت و من به خاطر ترس و گردن درد هنوز بیدار بودم.همه توی اتاق ب*غ*لی جمع بودن و تا اون لحظه صداشون رو نشنیده بودم.با دقت داشتم به محیط گوش می کردم.
عمو محمد – مسعود بگو ببینم مشکل بهراد چیه؟
مسعود – هیـــس ! آروم حرف بزنید که بیدار نشه...
مامان – باشه مسعود جان ! تو فقط تعریف کن ، ما ساکت میشیم.
مسعود – آخه چی بگم ...؟ شاید اگه ندونید بهتر باشه.
romangram.com | @romangram_com