#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_165


لحظه ای بعد تماس دستی رو زیر سرم حس کردم اما هیچ فشاری در کار نبود.به قدری دستش لطیف بود که انگار استخون نداشت.می ترسیدم چشمامو باز کنم و به صورتش نگاه کنم.اصلا دلم نمی خواست متوجه بشه هنوز بیدارم! شنیدم که مسعود داره صدام می کنه.سرمو آروم گذاشت روی زمین و به سرعت از اونجا دور شد.

مسعود فورا خودشو به من رسوند.از دیدن من توی اون وضعیت شوکه شده بود.کنارم نشست و سرمو روی پاش گذاشت که با اون حرکتش، گردنم شدیدا درد گرفت و آه و ناله م بلند شد.

مسعود با دستپاچگی گفت :" چه بلایی...چه بلایی سرت اومده ؟!!!" و شروع کرد صدا به صدا زدن علیرضا.

- نه ...نه صداش نکن !

مسعود – من که نمی تونم تنهایی تا خونه ببرمت !

اصلا دوست نداشتم بقیه متوجه بشن چه اتفاقی افتاده برای همین گفتم: چند دقیقه صبر کن ، می تونم پاشم.

مسعود – چند دقیقه ؟!!! از دماغت داره خون میاد.

فایده نداشت.انگار مسعود خیلی ه*و*س کرده بود منو کول کنه ! دیگه علیرضا هم رسیده بود و از اون بدتر اینکه عمو محمد و بابا هم باهاش اومدن!

علیرضا – چی شده ؟!

مسعود – بیا کمک کن بلندش کنیم.

عمو محمد و بابا هم رسیدن ولی چیزی نمی گفتن که البته از این بابت خدارو شکر می کنم.فقط متعجب بودن از اینکه چه اتفاقی افتاده.

با کمک علیرضا و مسعود از جام بلند شدم.البته علیرضا خودش هم به زور راه می برد،چه برسه به من! واسه همین هم عمو محمد جای علیرضا رو گرفت.وقتی به خونه رسیدیم، همه روی تراس ایستاده بودن و منتظر ما بودن.همه سعی می کردن از مسعود پرسن چه اتفاقی افتاده.مامانم هم که تازه یادش افتاده بود بچه داره شروع کرد به گریه و زاری.واقعا رفتارش برام عجیب بود!

اون لحظه فهمیدم در مرکز توجه دیگران بودن چقدر مزخرف و اعصاب خرد کنه.رفتیم توی اتاق و روی زمین دراز کشیدم.

عمو محمد – اگه بخوابی خون برگشت می خوره تو معده ت.

مسعود – خونش بند اومده،مشکلی نیست.فقط میشه یکی به ما یه دستمال بده؟!

خیلی زود بهمون یه دستمال رسوندن.مسعود دستمال رو گذاشت روی دماغ من، دستم هم گذاشت روش و فشار داد.بعد از جاش بلند شد و مؤدبانه همه رو از اتاق بیرون کرد.دوباره برگشت کنار من و گفت : توی باغ چه غلطی می کردی؟

romangram.com | @romangram_com