#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_164
اینجا بود که مسعود با طعنه گفت : نسترن جان دموکراسی ت کجا رفته ؟
با حرف مسعود خنده م گرفت.به نکته ی باحالی اشاره کرد...دمش گرم!
نسترن – دایی جون دقت کردی از تک تک خطاهای بهراد دفاع می کنی؟
مسعود – با این کار مشکلی داری؟!
نسترن – اصلا من چرا دارم خودمو اذیت می کنم؟! به من چه ؟! وا...
خوبه حداقل اینو می فهمه که داره تو کار من دخالت می کنه وگرنه مطمئن می شدم که آدم نفهمیه!
کیوان رفت توی خونه و چند دقیقه بعد صدای مامانم رو شنیدیم که مسعود رو صدا می زد.
مسعود گفت : "الان برمی گردم" و رفت توی اتاق.
همش از خودم می پرسید این نسترن از جون من چی خواد که یکسره جلوی چشممه؟!!! چرا پا نمیشه بره؟!!! پاکت سیگار و فندکم رو از روی زمین برداشتم تا یه سیگار دیگه روشن کنم که نسترن از جاش بلند شد و اومد طرفم.شدیدا عصبانی بود.پاکت سیگار و فندک رو از دستم گرفت و پرتش کرد سمت باغ.
- لازم نیست بپرسم...کاملا مشخصه خُل شدی.
نسترن – اعصابمو داغون کردی با این سیگارت ! حالا اگه می تونی بازم بکش.
اینو گفت و رفت توی اتاق.دیگه مطمئن شدم...واقعا نفهمه!
نمی تونستم شب رو بدون سیگار بگذرونم.همیشه قبل از خواب چند تا می کشم که خوابم ببره.مسعود هم که سیگار نداشت و همش از خودم می گرفت.موبایلمو برداشتم و از جام بلند شدم.از تپه، که مسافت زیادی هم نداشت پایین رفتم.با کمک چراغ ِ موبایلم، روی زمین رو با دقت نگاه می کردم.مطمئن بودم یه جایی همین اطرافه.چِشمه رو رد کردم و کمی اون طرف تر رو هم گشتم.ده دقیقه ای میشد که مشغول گشتن بودم اما خبری از پاکت سیگارم نبود.حسابی از دست نسترن عصبانی بودم.حیف که دختره و اگه نامردی نبود می زدم لهش می کردم،اما حیف... .
گشتن فایده ای نداشت،نمی تونستم پیداش کنم برای همین بی خیالش شدم .ناخودآگاه خیلی از خونه دور شده بودم.ترس برم داشت.دوست داشتم زودتر برگردم.هنوز راه نیفتاده بودم که از پشت سرم یه صدا شبیه صدای فندکم شنیدم.نمی خواستم برم طرفش،فقط برگشتم ببینم منشأ صدا کجاست که دیدم یه نفر از روی درخت پایین پرید.کمتر از دو متر باهام فاصله داشت.خیلی هیکلی بود اما همون مردی که قبلا دیده بودم نبود.
از ترس زبونم بند اومده بود چون می تونستم چهره ی ترسناکش رو ببینم! با سرعت باد خودشو به من رسوند.با یک دستش گردنمو گرفت و کوبوندم به یه درخت.به قدری زورش زیاد بود که خودش هم علاقه ای نداشت از اون یکی دستش استفاده کنه.صورتش جلوی چشمم بود.رنگ پوستش کاملا خاکستری بود با چشمای خاکستری که خشونت توش موج میزد و منو می ترسوند.فشار دستش روی گردنم هر لحظه بیشتر میشد.خون رو حس کردم که از بینی م سرازیر شد.دیگه هیچ امیدی نداشتم.می دونستم دارم می میرم.تنها کاری که از دستم برمیومد این بود که برای خودم گریه کنم.چشمام سیاهی می رفت.هیچی نمی دیدم که یهو گردنمو ول کرد و روی زمین افتادم.به سختی می تونستم نفس بکشم.چند لحظه طول کشید که تونستم چشمام رو باز کنم و دیدم با یه نفر درگیر شده.شک نداشتم همون مردیه که اطراف خونه م پرسه می زد.به راحتی تونست اون رو به طرفی پرتاب کنه.هیچکدوم حرفی نمیزدن.دوباره جن خاکستری رنگ، مثل باد به سمت بالا حرکت کرد و رفت.
توان حرکت نداشتم اما با اینکه می تونستم چشمامو باز نگه دارم ،ترجیح دادم این کارو نکنم.می خواستم ببینم واقعا قصدش کمک به منه یا نه؟! برای همین وانمود کردم بیهوش شدم.
romangram.com | @romangram_com