#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_163
میترا – من کی ام؟!
عجب گیری کردم ها! از بدشانسی،همه داشتن به حرفای من گوش می کردن و لال مونی گرفته بودن.اگرم پا می شدم و می رفتم بیرون تابلو تر میشد.
- خانوم افشار.
میترا – آفرین،پنج شنبه نیومدین کلاس؟!!
- اصن نمی دونستم کلاس داشتم...
میترا – بگذریم،مزاحم شدم که بگم اگه میشه فردا بیاین همون کافی شاپ کنار دانشگاه...همون که چند روز پیش با بچه ها رفتیم، تا یه کم با هم صحبت کنیم.
- چشم،ساعت چند ؟!
میترا – پنج بعد از ظهر خوبه؟
- باشه حتما.
میترا – ببخشید مزاحم شدم ، فعلا خدافظ.
- خواهش می کنم،خدافظ.
گوشی رو قطع کردم و به سیگار کشیدنم ادامه دادم.چند ثانیه ای سکوت حاکم شد که نسترن خندید و توجه مون رو به خودش جلب کرد.
این بار خنده ش طعنه آمیز بود.
نسترن – جالبه...
کیوان – چی جالبه؟
نسترن – اینکه بعضی ها چقد خوب نقش آدمای چشم و گوش بسته رو بازی می کنن اما حقیقت یه چیز دیگه ست.
romangram.com | @romangram_com