#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_161
همونطور که علیرضا گفته بود ،یک ساعت بعد بقیه هم برگشتن.فورا رفتم پیش مسعود و ازش خواستم توی حیاط قدم بزنیم تا ماجرا رو براش تعریف کنم.
مسعود – کاش تنهات نمیذاشتم.شانس اوردی بی خیالت شدن!
- مطمئنم به خاطر چاقوئه بود.حالا هی بگو تقصیر سورنه.
مسعود – لابد به خاطر عذاب وجدانش بوده که واست چاقو گذاشته.
- چرا نمیذاری به حساب مرامش؟
مسعود – تو تنت می خاره،نه؟! اصن بگو ببینم چی به این نسترن گفتی ؟
- واسه چی؟!
مسعود – اومد اونجا یک بند گریه کرد.
- جدی ؟ چه دل نازک ! جالبه که اون به من گفت ازم بدش میاد مثه اینکه بدهکار هم شدم؟!
مسعود – حالا اون یه چیزی گفت،تو چرا زدی تو برجکش؟!
- تو چه می دونی من چی گفتم ؟! شاید به قول خودت به خاطر عذاب وجدانش بوده.
مسعود – چون واسه من تعریف کرد...
- آخی...حالا میگی من چی کار کنم؟! برم بگم ببخشید که باعث شدم ازم بدت بیاد و آزرده خاطر بشی! خوبه خودت می دونی تو چه منجلابی گیر کردم.دیگه واسه این چیزا وقت ندارم،شرمنده.
مسعود – بی خیال، فراموشش کن.فقط خواهشا دیگه دسته گل به آب نده.الان مژگان به خونت تشنه ست.
- به درک .خیلی زود شب جمعه رسید و خوشبختانه تمام مدت پیش مسعود بودم و اتفاق خاصی نیفتاد.
بعد از شام، روی تراسی که رو به باغ بود زیرانداز پهن کردن تا مردها اونجا بشینن وهر کدومشون هم که خواستن شب رو اونجا بخوابن.من و مسعود رفتیم و روی تراس نشستیم و شروع کردیم به سیگار کشیدن.چند دقیقه بعد نسترن و کیوان هم اومدن.بقیه هم توی اتاق داشتن با همدیگه حرف می زدن.
romangram.com | @romangram_com