#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_160
- اینم حرفیه.واقعا جالبه که همه ی دخترا همینو میگن ولی آخرش همشون شوهر می کنن.
نسترن – اینکه دخترا چی کار می کنن به تو مربوط نیست.
- آره خب...اصن به من چه ؟! هر غلطی دلشون می خواد بکنن.
نسترن – تا حالا بهت گفتم خیلی بی ادبی؟
- آره، آخرین بار همین دیروز بود.یه سوال ازت بپرسم؟
نسترن – بفرما.
- فقط قول بده راستشو بگی.تو از من بدت میاد؟
نسترن با عصبانیت گفت : معلومه که بدم میاد! چی فکر کردی با خودت ؟!
- پس اگه بدت میاد انقد دور و بر من نپلک !چون هم اعصاب خودتو خورد می کنی و هم اعصاب منو.
نسترن کیفمو برداشت و باهاش زد تو سرم.البته محکم نزد...بعد هم خیلی سریع بلند شد و از حیاط بیرون رفت.
یه سیگار دیگه روشن کردم که علیرضا هم اومد بیرون.
علیرضا – نسترن کو؟
- رفت. تو هم می خوای بری؟
علیرضا – نه دیگه حوصله ندارم.اونا هم یه ساعت دیگه برمی گردن.
از موندن علیرضا خوشحال شدم.لااقل دیگه تنها نبودم و تا حدودی میشد روی علیرضا حساب کرد.
*****
romangram.com | @romangram_com