#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_337
احمق بودم که حرفاتو، ظاهر مظلومتو ، کاراي احمقانتو باور کردم .
فقط ميخواستي منو از کسي که دوستش داشتم جدا کني؟
آنديا باز همانند چند ماه قبل جيغ و دادش به هوا ميرود
اشاره اي به شکمش ميکند و داد ميزند :
-پس اين چيه ؟ مرد باش و پاي کاري که کردي وايستا ! فکر کردي من انقدر احمقم که اون عکسا رو بگيرم ؟
فکر کردي من خوشي زده بود زير دلم که ميخواستم خودمو بکشم ؟
تو چطور آدمي هستي؟
چطور ميتوني به زنت چنين تهمتي بزني ؟
تازشم فکر کردي من اگه از زندگيت بيرون ميرفتم ، سارا تو رو قبول ميکرد ؟
اون سهم تو نبود. هيچ وقت!
از اولشم سارا متعلق به ...
با سيلي که با شدت به سمت راست صورتش برخورد ميکند ، حرفش قطع ميشود و بر روي زمين پرت ميشود .
رايان تهديد وارانه رو به آنديا ميگويد :
-سارا از اول متعلق به من بوده . تا آخر دنيا هم مال من ميمونه
نفرتي عجيب در چشمان آنديا شعله ميکشد.
دستي به گونه اش ميکشد.
از جاي برميخزد و مقابل رايان که از فرط عصبانيت نفس نفس ميزند مي ايستد .
انگار نه انگار از جانب اين مرد سيلي خورده است .
صورتش را نزديک صورتش ميبرد و با لحني پر از عشوه و با صداي آهسته اي ميگويد:
romangram.com | @romangram_com