#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_336


آنديا ترسيده از خشم وحشتناک رايان ، سرش را به علامت منفي تکان ميدهد.

رايان قدمي به او نزديک ميشود.

روبرويش مي ايستد .

انگشت اشاره اش را محکم به شانه ي آنديا ميکوبد و عصباني ميگويد :

-سايه ي نحس تو باعث شد من امروز بدترين صحنه ي عمرمو ببينم .

ميتوني درک کني؟ اگه توعه احمق ميذاشتي مسئله رو منطقي حل کنيم ، اگه شيپور دستت نميگرفتي، اگه اونطوري احمقانه دست به خودکشي نميزدي ، من الان اين حال و روزم نبود

آنديا با چشم هاي گرد شده به صورت کبود شده از خشم رايان نگاه ميکند .

کاسه ي صبرش لبريز ميشود و مانند آتشفشان فوران ميکند .

توي صورت آنديا تقريبا نعره ميزند :

-الان خوشحالي؟ به اون چيزي که ميخواستي رسيدي ؟ لعنت به تو ! اينه اون زندگيه که تو ميخواي؟ با اين که ميدوني من تماما متعلق به سارام چرا موندي ؟ چرا گورتو گم نميکني ؟ چرا ردپاي نحستو از زندگيم پاک نميکني ؟

آنديا دستي به اشک تمساحه روي گونه اش ميکشد و ميگويد:

-اما اون شب خودت شروع کردي!

آنديا با حرفش فندک را زير هيزم هاي خشمش ميگيرد .

گلدان روي ميز را برميدارد و با تمام توان به ديوار ميکوبد و عربده ميزند :

-لعنتي ! من حالم از قيافه ي نحست به هم ميخوره .

چطور ميگي به زور باهات بودم ؟

همه اش نقشه ي تو بوده نه ؟

اون عکس ها هم کار تو بود ؟


romangram.com | @romangram_com