#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_335
در را با کليد باز ميکند .
داخل ميشود و خودش را به آسانسور ميرساند .
دکمه ي طبقه ي دوازده را فشار ميدهد .
تکيه بر ديواره ي آسانسور ، چشمانش را از سر درد ميبندد .
سرش را به ديواره ي آسانسور ميکوبد .
بارها و بارها .
با عصبانيت زير لب با خودش حرف ميزند :
-دستشو گرفته بود ، دست سارا رو ! دست کسي که مال من بود ؟ دنياي من بود ؟
چطور تونستي اين کارو با من بکني سارا؟
چطوري خيره توي چشم هاي من جواب بله رو به يکي ديگه دادي ؟
با صداي زني که هشدار ميدهد به طبقه ي دوازدهم رسيده است ، از افکار عذاب آورش دل ميکند .
از آسانسور خارج ميشود .
انگار آنديا صداي قدم هاي محکمش را ميشنود چون سراسيمه در را باز ميکند .
اخم هايش بيش از پيش در هم ميرود .
قبل از اين که آنديا حرفي بزند ، به داخل هلش ميدهد و در را با پايش محکم ميبندد.
آنديا ترسيده و با تته پته ميگويد:
-عز..عزيزم خوبي؟
دندان هايش را روي هم ميفشود و شمرده شمرده ميگويد :
-خوب نيستم ! ميدوني چرا؟
romangram.com | @romangram_com