#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_334


اينجا آخر دنياست ؟

در آن لحظه اگر کسي چنين سوالي از او بپرسد با همان لحن قاطعش ميگويد :

-اينجا جهنم است

سوار ماشين قول پيکرش ميشود .

آب دهانش را به سختي قدرت ميدهد .

استارت ماشين را ميزند و پايش را با تمام توان روي پدال گاز فشار ميدهد .

نگاهش به خيابان است ، اما حواسش پي دستان ظريفي هست که قفل شده در دست کسي ديگري بود .

غيرتش آنچنان به او فشار مي آورد که دلش ميخواد تماميه شهر را ويران کند.

صداي زنگ موبايلش بلند ميشود ، توجهي نميکند اما ظاهرا مخاطب پشت خطي اش زيادي به شنيدن صداي عصبانيش اصرار دارد .

موبايل را از جيب پالتويش در مياورد .

با ديدن شماره ي آنديا خشم چشمانش هزار برابر ميشود .

ميخواهد رد تماس بزند اما پشيمان ميشود و تماس را وصل ميکند .

قبل از اينکه اجازه ي صحبتي را ، به آنديا بدهد از لابه لاي دندان هاي چفت شده اش غرش خشمگيني ميکند :

-بتمرگ تو خونه تا من بيام !

منتظر حرفي از جانب او نميماند . تماس راقطع ميکند و گوشي را با عصبانيت بر روي صندليه کنارش پرت ميکند .

پايش را بيشتر روي گاز فشار ميدهد و به سمت خانه ي جهنمي اش با آنديا ميرود .

ماشين را جلوي خانه پارک ميکند .

پياده ميشود و با قدم هاي بلند و عصباني به سمت خانه اش ميرود .


romangram.com | @romangram_com