#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_333

آب دهنمو به سختي قورت ميدم و به سمتش ميرم .

با دست هاي لرزون خودکارو ازش ميگيرم و جاهايي که ميگه امضا ميکنم

ميثم هم بعد از من امضا ميکنه و اسمامون رسما توي شناسنامه ي همديگه مهر ميشه .

بعد از کلي معطلي ، بالاخره از محضر خارج ميشيم .

چشم هام مثل رادار دور تا دور خيابون ميچرخه .

خبري از رايان نيست .

آهي ميکشم و بعد از خداحافظي کردن از خانواده ي ميثم ، همراه ميثم سوار ماشينش ميشم .

ميثم هم ماشينو به حرکت در مياره و به سمت خونه ي آينده امون حرکت ميکنه .

***

رايان :

با قدم هاي بلند ولي ناموزون از محضر خارج ميشود .

هواي سرد به صورت خيس از عرقش برخورد ميکند .

بي توجه دستش را به ديوار ميگيرد.

مرد بود ، درست !

بايد محکم ميبود ، درست !

اما کدام مردي ميتواند تکه اي از جانش را ببيند که بله را به کس ديگري گفته و بتواند محکم بماند ؟

صورت قرمز شده از خشم و غيرتش نشان ميدهد ، چه آشوبي در دل اين مرد قوي به پا شده !

دستش را از روي ديوار برميدارد .

هر قدمش با سختي برداشته ميشود .

romangram.com | @romangram_com