#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_338


-يادت نمياد اون شبو ؟ يادت نمياد چه شب فوق العاده اي بود؟ يادته چطوري منو ميبوسيدي؟

ميخواي يادت بندازم؟

دستش به سمت اولين دکمه ي رايان ميرود .

رايان نفس نفس زنان به آنديا خيره ميشود .

لبخندي روي لبهاي آنديا ميشيند .

نميداند اين نفس زدن ها از شدت عصبانيت است نه آن چيزي که در ذهن او ميگذرد .

خودش را بيشتر به رايان نزديک ميکند .

به خيال خودش، الان که سارا رفته ، رايان ميتواند او را بپذيرد .

نگاهي به لب هاي رايان مي اندازد و لب هايش را نزديک ميکند ، اما قبل از آنکه به آن چيزي که ميخواست برسد رايان به شدت او را به عقب هل ميدهد .

انگشت اشاره اش را به علامت تهديد جلويش تکان ميدهد .

با صورتي سرخ شده از خشم به چشم هاي ترسيده اش زل ميزند .

دندان هاش را روي هم فشار ميدهد و با صداي عصباني ميگويد:

-بهت هشدار داده بودم ، گفته بودم به من نزديک نشو ، گفتم حتي دلم نميخواد دستتو بگيرم . با اين وجود چطور جرئت کردي که چنين کاري بکني ؟ فکر کردي حالا که سارا ....

نميتواند حرفش را ادامه بدهد .

حتي به زبان آوردن اين که سارا براي کس ديگري شده است هم عذابش ميدهد .

دستي به پشت گردنش ميکشد .

پشتش را به آنديا ميکند و با صداي آرام و زمزمه مانندي ميگويد :

-من تا ابد متعلق به يک نفرم . خودتو و منو بيشتر از اين عذاب نده آنديا !


romangram.com | @romangram_com