#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_331

ميخوام از جام بلند شم که صداي دست زدن همه به گوشم ميرسه .

متعجب به اطرافم نگاه ميکنم .

ميثم با لبخند نگاهم ميکنه .

دستمو که روي پامه توي دستش ميگيره و از جاش بلند ميشه .

ناخودآگاه منم همراهش بلند ميشم .

نگاهم دوباره به رايان ميوفته .

چشم هاشو از سر درد بسته تا دست هاي حلقه شده ي منو ميثمو نبينه

مادر ميثم به سمتمون مياد دو تا جعبه کوچولو توي دستشه .

در جعبه ي قرمز رو باز ميکنه ، حلقه ي ساده و شيکي رو در مياره و به دست ميثم ميده .

ميثم حلقه رو ميگيره . رو به من لبخندي ميزنه و دستمو بالا ميبره و حلقه رو توي انگشتم ميکنه .

يه لحظه هم نميتونم از رايان غافل بشم .

دوباره بهش نگاه ميکنم .

اما نيست .

ته قلبم خالي ميشه .

رفت ؟

چه توقعي داشتم من ؟ اينکه بمونه ؟

مادر ميثم حلقه اي رو به سمتم ميگيره .

گيج به حلقه نگاه ميکنم .

تک خنده اي ميکنه و ميگه :

romangram.com | @romangram_com