#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_330
ميثم هم، همراه من مي ايسته .
نگاهي به صورت غرق در اشکم ميندازه اما توجهي نميکنه و دستمو ميکشه .
دنبالش ميرم .
روي صندلي کنارش ميشينم و دستمو از دستش بيرون ميارم .
عاقد دوباره همون حرف ها رو تکرار ميکنه .
همه منتظر به من چشم دوختن .
جرئت اين که سرمو بلند کنم و به رايان نگاه کنمو ندارم .
صداي مادر ميثم بلند ميشه :
-ميثم جان ، عروسم زير لفظي ميخواد يه چيزي بذار توي دستش .
دستمو به معناي لازم نيست بالا ميبرم .
سرمو بلند ميکنم و به رايان خيره ميشم
نفس نفس زنون و رنگ پريده به من نگاه ميکنه .
با يک دنيا حرف ، با يک دنيا گلايه ، بايک دنيا عشق ، زل ميزنم توي چشم هايي که همه ي دنيامه و در جواب عاقد به آرومي ميگم :
-بله .
تکون شديدي ميخوره . ناباور بهم خيره ميشه .
دستشو به ديوار ميگيره ، يک لحظه هم چشم ازم برنميداره .
صورتش از عصبانيت يا شايد هم از ناراحتي قرمز قرمز شده .
نگرانش ميشم ، حتي وقت هايي هم که ازم عصباني ميشد اين چنين حالتي نداشت .
romangram.com | @romangram_com