#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_329

با چشم هاي به رنگ شبش توي چشم هام زل ميزنه .

توي چشم هاش خيلي خوب ميتونم عشق زيادشو ببينم، اما خودمو به خريت ميزنم .

با صداي گرفته اي ميگه :

-کجا برم ؟

دستمو جلوي دهنم ميگيرم تا هق هق ام صداش بلند نشه . به سختي ميگم :

-برو دنبال زندگيت ! به زن و ... به زن و بچه ات برس .

لبهاش تکوني ميخورن تا ميخواد کلمه اي حرف بزنه مچ دستم توي دست ميثم فشورده ميشه .

ميثم رو به رايان با لحن فوق العاده خشني ميگه :

- مجبورت نميکنم بري .ميتوني همينجا وايستي و شاهد بله گفتنش به من باشي !

رايان انگار اصلا صداي ميثمو نميشنوه .

با يک دنيا حرف ، بهم نگاه ميکنه .

توي چشم هاش خيلي خوب ميتونم التماسو ببينم .

خيلي خوب متوجه ميشم .

حرف هاي نگاهشو خيلي خوب ميفهمم اما باز هم خودمو به خريت ميزتم

پشتمو بهش ميکنم و به همراه ميثم به سمت صندلي کشيده ميشم .

صداش از پشت سرم بلند ميشه . ملتمس و پر از خواهش .

-نکن سارا !

سر جام مي ايستم .

از فرط گريه نفسم بالا نمياد .

romangram.com | @romangram_com