#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_328


نگاه وحشتناکي بهم ميندازه .

دستمو از دست ميثم جدا ميکنم و روي پاهام ميذارم .

عاقد رو به رايان با لحن نه چندان دوستانه اي ميگه:

-جوون کي بهت اجازه داد بياي داخل ؟ لطفا از اتاق بريد بيرون ! مزاحم عقد زوجمون هم نشيد .

انگار رايان هم تازه مثل من به عمق ماجرا پي ميبره چون رو به عاقد با عصبانيت ميگه :

-تو چي گفتي ؟ عقد ؟ چه عقدي ؟

ميثم ميخواد به سمت رايان يورش ببره که فوري ميگم :

-صبر کن ميثم !

گردنشو با شدت به سمتم ميچرخونه

حالت چشم هاش منو ميترسونه .

نگاهمو ازش ميگيرم و به رايان ميدوزم .

چند قدم به سمتش ميرم .

با چشم هاي اشکي ، زل ميزنم توي چشم هاي عصباني و دلخورش . با لحن ملتمسي ميگم :

-برو رايان!

زبونم ميگه برو ! اما بند بند وجودم حضورشو ميطلبه .

بند بند وجودم ، بهش التماس ميکنه جلومو بگير .

جا ميخوره . رنگ پريده اش بيشتر ميپره .

دستي به يقه ي بلوزش ميکشه .


romangram.com | @romangram_com