#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_327

وحشت زده به عاقد نگاه ميکنم .

اگه بگم بله ، بايد تا آخر عمر عذاب وجدان اينو داشته باشم که دارم به ميثم خيانت ميکنم چون خودم مطمئنم ثانيه اي هم نميتونم رايانو از قلبم بيرون کنم .

اگر بگم نه ، بچه ام بي پدر بزرگ ميشه و يک عمر بايد تو تنهايي بسوزم .

جايي براي اين فکر ها نبود .

فايده اي نداشت .

لبهامو با زبون تر ميکنم .

اما قبل از اينکه صداي ازم در بياد در اتاق به شدت باز ميشه و به ديوار برخورد ميکنه .

همه ي سرها به طرف در برميگرده .

با ديدن رايان خون توي رگ هام يخ ميبنده .

نفس نفس زنون و با سر و وضعي آشفته بهم نگاه ميکنه .

کوبش قلبم کر کننده شده .

براي اولين بار حس ميکنم بچه ام به شکمم لگد ميزنه .

ميثم عصباني از جاش بلند ميشه .

طوري که صندليش با صداي بدي به عقب ميره .

ترسيده دستشو ميگيرم و ميگم :

-ميثم نکن ! خواهش ميکنم .

نگاه رايان به دست هامون ميوفته .

صورتش از عصبانيت سرخ ميشه .

مثل هميشه که غيرتش به بازي گرفته ميشه ، نبض گردنش ميپره .

romangram.com | @romangram_com